دعای ایلیا ...
ایلیا لیوان از دستش افتاد و آب خالی شد رو رختخوابش ...
منم که خودمو به خواب زده بودم
، چشامو باز نکردم ببینم چیکار میکنه ...
ایلیا دراز کشید رو تشکش و چشماشو بست و گفت :
خدایا
من ناراحت شدم آب ریخت ! خیییییییییلی ( با تاکید زیاد اینو گفت ) ، خدایا
زود اینا خشک بشن ! آممیین ...
( آمین اخرشو که گفت من نتونستم خودم و کنترل کنم و مثلا از خواب بیدار شدم
. به من جاشو نشون داد و منم گفتم ناراحت نباشه و بغلش کردم و .... )

منم که خودمو به خواب زده بودم
ایلیا دراز کشید رو تشکش و چشماشو بست و گفت :
خدایا
|+|
نوشته شده توسط رویا در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 11:7


