ایلیا و ماهیگیری ....
سلام
چند روزی هست که از شمال برگشتم ، ولی مثل همیشه مدتی طول کشید تا از ناراحتی بازگشتم دربیام ... ( البته هنوز هم دلم میخواد شمال میبودم !! )
قبلا فقط خودم دلم هوس شمال میکرد ولی حالا ایلیا هم هست و اونهم عاشق شماله ...

بعد از بازگشتمون یه روز تو اتاق بازی میکرد یهو دستاشو گرفت جلو صورتش و زد زیر گریه ... نگران شدم بغلش کردم و پرسیدم چی شده ؟
گفت : من میخوام برم شمال !! آخه من اینجا رو دوس ندارم !! چرا برگشتیم ؟!
از شمال که برگشتیم یه سره تو حمومه !! وانشو پر آب میکنه و هرچیزی که به نظرش شبیه ماهی میاد میندازه اون تو و ماهی میگیره !!!
دیروز گیره لباس انداخته بود توش و چندتایی رو آورد و گذاشت تو قابلمه اسباب بازیش و مثلا واسمون غذا پخت !!

شمال یه اتفاق خطرناک واسش افتاد ...
با فامیلهای همسرم نهار رفته بودیم به باغی که نزدیک خونشون بود و اونجا یه استخر پر از ماهی بود که ایلیا حتی نهارشو کنار ماهی ها خورد و راضی نمیشد بره کنار ایلیا رو سپردم به باباش و رفتم کنار بقیه خانوما نهارمو بخورم ولی در یه چشم به هم زدن ایلیا افتاد تو آب و من شنیدم که گفتن ایلیا افتاد تو آب نمیتونستم هیچ عکس العملی انجام بدم دیدم بابای ایلیا پرید تو آب و ایلیا رو که از ترس میلرزید آورد بیرون تازه اون موقع بود که من به خودم اومدم و نمیدونم خودمو چه جوری به ایلیا رسوندم و بغلش کردم و آرومش کردم ( واقعا شانس آوردم که بابای ایلیا بود چون من تو اینجور مواقع خیلی دیر واکنش نشون میدم )
بعد از اون داستانهای تخیلی زیادی از چند ثانیه ای که ایلیا زیر آب بود شنیدیم !!!!!
واقعا ترسیده بود . میگفت فکر کردم دیگه بالا نمیام
چند روز طول کشید تا دوباره ایلیا راضی شد پاشو تو آب رودخونه بذاره ...
(ایلیا در حال ماهیگیری تو رودخونه سرولات)

اونقدر به ماهی و ماهیگیری علاقه نشون داد که براش یه آکواریومه کوچیک با دوتا مولی و دوتا گوپی و یه آنجل خریدیم البته یه مولی و آنجل مردن و مولی باقیمونده هم شکمش پره نمیدونم کی بچه هاش به دنیا میان . ایلیا هر روز که از خواب بیدار میشه نگاه میکنه ببینه بچه هاش به دنیا اومدن یا نه !! دیروز میگفت پس مولی کی زایمان میکنه ؟!!!!!
کشوهای دراور و میکشه بیرون و مثل پله ازشون بالا میره !!!

شمال که بودیم یه روز و یه شب رفتیم جواهرده کلی به ایلیا خوش گذشت مدام دنبال پروانه و اردک و جوجه و .... میدوید .
عکسهای جواهرده و خونه روستایی که شب رو اونجا بودیم :



ایلیا درحال تماشای جوجه اردکهایی که تو رودخونه جواهرده بودند :



اون شب مثل یه رویای شیرین وسط تابستون بود .
ییلاق گرسمیسر (شاید اشتباه نوشته باشم ولی یه چیزی شبیه این تلفظ میشد )
ّهم رفتیم و جنگلهای دالخانی ...
ایلیا در حال بازی بدمینتون کنار رودخونه سه هزار :

ایلیا درحال بستنی خوردن در ارتفاعات دوهزار :

البته یه روز هم دوهزار و سه هزار گذروندیم و استخرهای پرورش ماهیش واقعا دیدنیه .
خیلی کم عکس گرفتم و بیشتر فیلم گرفتم .
علی الحساب ! همینا رو قبول کنید تا بعد ....
چند روزی هست که از شمال برگشتم ، ولی مثل همیشه مدتی طول کشید تا از ناراحتی بازگشتم دربیام ... ( البته هنوز هم دلم میخواد شمال میبودم !! )
قبلا فقط خودم دلم هوس شمال میکرد ولی حالا ایلیا هم هست و اونهم عاشق شماله ...

بعد از بازگشتمون یه روز تو اتاق بازی میکرد یهو دستاشو گرفت جلو صورتش و زد زیر گریه ... نگران شدم بغلش کردم و پرسیدم چی شده ؟
گفت : من میخوام برم شمال !! آخه من اینجا رو دوس ندارم !! چرا برگشتیم ؟!
از شمال که برگشتیم یه سره تو حمومه !! وانشو پر آب میکنه و هرچیزی که به نظرش شبیه ماهی میاد میندازه اون تو و ماهی میگیره !!!
دیروز گیره لباس انداخته بود توش و چندتایی رو آورد و گذاشت تو قابلمه اسباب بازیش و مثلا واسمون غذا پخت !!

شمال یه اتفاق خطرناک واسش افتاد ...
با فامیلهای همسرم نهار رفته بودیم به باغی که نزدیک خونشون بود و اونجا یه استخر پر از ماهی بود که ایلیا حتی نهارشو کنار ماهی ها خورد و راضی نمیشد بره کنار ایلیا رو سپردم به باباش و رفتم کنار بقیه خانوما نهارمو بخورم ولی در یه چشم به هم زدن ایلیا افتاد تو آب و من شنیدم که گفتن ایلیا افتاد تو آب نمیتونستم هیچ عکس العملی انجام بدم دیدم بابای ایلیا پرید تو آب و ایلیا رو که از ترس میلرزید آورد بیرون تازه اون موقع بود که من به خودم اومدم و نمیدونم خودمو چه جوری به ایلیا رسوندم و بغلش کردم و آرومش کردم ( واقعا شانس آوردم که بابای ایلیا بود چون من تو اینجور مواقع خیلی دیر واکنش نشون میدم )
بعد از اون داستانهای تخیلی زیادی از چند ثانیه ای که ایلیا زیر آب بود شنیدیم !!!!!
واقعا ترسیده بود . میگفت فکر کردم دیگه بالا نمیام
چند روز طول کشید تا دوباره ایلیا راضی شد پاشو تو آب رودخونه بذاره ...
(ایلیا در حال ماهیگیری تو رودخونه سرولات)

اونقدر به ماهی و ماهیگیری علاقه نشون داد که براش یه آکواریومه کوچیک با دوتا مولی و دوتا گوپی و یه آنجل خریدیم البته یه مولی و آنجل مردن و مولی باقیمونده هم شکمش پره نمیدونم کی بچه هاش به دنیا میان . ایلیا هر روز که از خواب بیدار میشه نگاه میکنه ببینه بچه هاش به دنیا اومدن یا نه !! دیروز میگفت پس مولی کی زایمان میکنه ؟!!!!!
کشوهای دراور و میکشه بیرون و مثل پله ازشون بالا میره !!!

شمال که بودیم یه روز و یه شب رفتیم جواهرده کلی به ایلیا خوش گذشت مدام دنبال پروانه و اردک و جوجه و .... میدوید .
عکسهای جواهرده و خونه روستایی که شب رو اونجا بودیم :



ایلیا درحال تماشای جوجه اردکهایی که تو رودخونه جواهرده بودند :



اون شب مثل یه رویای شیرین وسط تابستون بود .
ییلاق گرسمیسر (شاید اشتباه نوشته باشم ولی یه چیزی شبیه این تلفظ میشد )
ّهم رفتیم و جنگلهای دالخانی ...
ایلیا در حال بازی بدمینتون کنار رودخونه سه هزار :

ایلیا درحال بستنی خوردن در ارتفاعات دوهزار :

البته یه روز هم دوهزار و سه هزار گذروندیم و استخرهای پرورش ماهیش واقعا دیدنیه .
خیلی کم عکس گرفتم و بیشتر فیلم گرفتم .
علی الحساب ! همینا رو قبول کنید تا بعد ....
|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:24


