ایلیا و بابابزرگ
ایلیا تو حیاط خونه بابابزرگ .
ایلیا و بابابزرگ .
---
ایلیا خیلی به شمال علاقه داره تو راه برگشت ، تقریبا نیمه های راه فهمید که میخواهیم بریم خونه خودمون . خیلی گریه کرد و گفت : بریم خونه باگاگوگ ... پیش عزیز ....
و هر کار میکردم حواسشو پرت کنم نمیشد و من که کلی از خونه بابام جلو خودمو گرفته بودم که گریه نکنم ، دیگه نتونستم مقاومت کنم و اشکام سرازیر شد ...
حالا تو خونه هر وقت میخوام با ایلیا بازی کنم ، میگه تو بلد نیستی باباگوگ بلده !!!
مدام سراغ فیلمهای شمالو میگیره و میشینه تماشا میکنه .
دیشب هم بعد از دیدن گاو یوناجون . فیلش یاد هندوستان کرده و طلب گاو و اسب از ما میکنه !!!
خدا کنه شرایط طوری بشه که بریم شمال، واسه همیشه ...
|+|
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 9:53

