ایلیا و کلی فاطمه ...
سلام
مامانی : من سردمه ...
ایلیا : منم همینجور !!!
---
ایلیا یه کاغذ داد به دست بابایی ...
ایلیا : ایناروبنویس ...
بابایی : درحال نوشتن ...
ایلیا : ایلیا ...
فاطمه بُزُگ (بزرگ)( عمه اش )...
فاطمه دایی حسن ( دختر دایی بابایی )...
فاطمه کووچوولوو ( دختر عمه اش )...
فاطمه یه آزاده ( دختر عموی آزاده)...
خاله فاطمه ...
خلاصه همه فاطمه هایی رو که میشناخت با نسبتشون گفت و بابایی نوشت !!
---
مامانی : ایلیا ، چایی میخوری ؟
ایلیا : نه !
مامانی : با قند ...
ایلیا : آره ... میخوام !!!
---
مامانی : ایلیا ، شیر میخوری ؟
ایلیا : نه !
مامانی : با خرما ...
ایلیا : آره ... میخوام ... میخوام !!!
وروجک عاشق قند و شیرینیه ، خدا به داد دندوناش برسه ...
---
رفته بودیم خونه خاله ام ...
آزاده ( دختر خاله ام ) گفت : ایلیا رو ببرم پیش دخترعموهام ببیننش ؟ گریه نمیکنه ؟
من : نه ، گریه نمیکنه ... روابط عمومیش خوبه ... مخصوصا با خانوومای جوون !!!
بعد از چند لحظه ...
ایلیا رفت توو بغل آزاده :
بیا بریم ، من که گریه نمیکنم !!!!
---
اونجا که رفت زن عموی آزاده پرسید : فاطمه قشنگتره یا زهرا ؟ راستشو بگوو ... ایلیا گفت : راس چیه ؟؟
---س
هروقت درمورد موضوعی صحبت میکنم که متجه نمیشه ، میگه : تو چی میگی ؟؟
البته این جمله براش تازگیها کاربردای مختلف پیدا کرده ، خیلی وقتا متوجه میشه ولی براش نمیصرفه که جواب بده میگه : تو چیی میگی ؟؟
---
رفته بودیم خونه آقاجون ، عمه فاطمه با غذاش خیارشور میخورد ، به ایلیا هم یه تیکه داد ( من تا حالا به ایلیا خیارشور نداده بودم ) خورد و بعد اومد پیشم : مامانی دستم کثیفه بشور ... رفتیم به سمت آشپزخونه ... برگشت به سمت عمه فاطمه و گفت : دیگه به من ندیهاا !!!
---
رفته بودیم خونه عمه بتول و ایلیا اونجا از اینکه توو جمع بود و یه جای جدید رفته بود ، خوشحال و ذوق زده بود و مدام بازی میکرد و بالا پایین میپرید و توو سالن میدوید ...
عمو بشیر : ایلیا اگه دوتا عروسی دیگه بری کارت زاره دیگه نمیشه کنترلت کرد !!!
نمیدونم ایا ایلیا کارش غیر عادی بود و باید مثل یه بچه ۱۰ ، ۱۱ ساله مینشست یه گووشه ؟ اون فقط دوسالشه ... نمیدونم خودمم گیج شدم ، نمیخوام کارای بچم باعث ناراحتی بقیه بشه ...
---
درمورد خشونتش ، توو خونه وقتی بیشتر سرگرمش کنم و باهاش بازی کنم ، کمتر میشه و دوباره مهربون میشه .
کلا دوس داره مدام بازیهای پرجنب و جوش کنه و بازیهاش هیجان داشته باشه ...
---
نمیدونم چرا وقتی یه بچه کتکش میزنه گریه نمیکنه و به حساب بازی میذاره !!!
شب عروسیه عمه اش ،پسر عموش ( پنج ماه از ایلیا کوچیکتره )با برس زد تو صورت ایلیا و جای دندونه های برس رو صورتش مونده بود . وقتی ازش پرسیدم چی شده واسم تعریف کرد ولی یه ذره هم گریه نکرد !
چند شب پیش هم چندبار پشت هم محکم زد توو صورت ایلیا بازم هیچکی چیزی نگفت چون ایلیا گریه نکرد !!!
ولی خدا نکنه ایلیا بره طرفش ، یه جیغای بنفشی میکشه که همه میگن : ایییلیییییاااااااااا !!!!

دلم نمیخواد ایلیا کسی رو بزنه ولی نمیخوام کتک خور باشه ... باید این توانایی رو داشته باشه که از خودش دفاع کنه .
---
بابایی : ایلیا چرا عینکمو برداشتی ؟
ایلیا : میخوام بزنم به چشمم عینکتو تا خوشگل بشم !!!!
---
این هم یه اثر هنری از آقا ایلیا ( خودش این عکسو انداخته )

مامانی : من سردمه ...
ایلیا : منم همینجور !!!
---
ایلیا یه کاغذ داد به دست بابایی ...
ایلیا : ایناروبنویس ...
بابایی : درحال نوشتن ...
ایلیا : ایلیا ...
فاطمه بُزُگ (بزرگ)( عمه اش )...
فاطمه دایی حسن ( دختر دایی بابایی )...
فاطمه کووچوولوو ( دختر عمه اش )...
فاطمه یه آزاده ( دختر عموی آزاده)...
خاله فاطمه ...
خلاصه همه فاطمه هایی رو که میشناخت با نسبتشون گفت و بابایی نوشت !!
---
مامانی : ایلیا ، چایی میخوری ؟
ایلیا : نه !
مامانی : با قند ...
ایلیا : آره ... میخوام !!!
---
مامانی : ایلیا ، شیر میخوری ؟
ایلیا : نه !
مامانی : با خرما ...
ایلیا : آره ... میخوام ... میخوام !!!
وروجک عاشق قند و شیرینیه ، خدا به داد دندوناش برسه ...
---
رفته بودیم خونه خاله ام ...
آزاده ( دختر خاله ام ) گفت : ایلیا رو ببرم پیش دخترعموهام ببیننش ؟ گریه نمیکنه ؟
من : نه ، گریه نمیکنه ... روابط عمومیش خوبه ... مخصوصا با خانوومای جوون !!!
بعد از چند لحظه ...
ایلیا رفت توو بغل آزاده :
بیا بریم ، من که گریه نمیکنم !!!!
---
اونجا که رفت زن عموی آزاده پرسید : فاطمه قشنگتره یا زهرا ؟ راستشو بگوو ... ایلیا گفت : راس چیه ؟؟
---س
هروقت درمورد موضوعی صحبت میکنم که متجه نمیشه ، میگه : تو چی میگی ؟؟
البته این جمله براش تازگیها کاربردای مختلف پیدا کرده ، خیلی وقتا متوجه میشه ولی براش نمیصرفه که جواب بده میگه : تو چیی میگی ؟؟
---
رفته بودیم خونه آقاجون ، عمه فاطمه با غذاش خیارشور میخورد ، به ایلیا هم یه تیکه داد ( من تا حالا به ایلیا خیارشور نداده بودم ) خورد و بعد اومد پیشم : مامانی دستم کثیفه بشور ... رفتیم به سمت آشپزخونه ... برگشت به سمت عمه فاطمه و گفت : دیگه به من ندیهاا !!!
---
رفته بودیم خونه عمه بتول و ایلیا اونجا از اینکه توو جمع بود و یه جای جدید رفته بود ، خوشحال و ذوق زده بود و مدام بازی میکرد و بالا پایین میپرید و توو سالن میدوید ...
عمو بشیر : ایلیا اگه دوتا عروسی دیگه بری کارت زاره دیگه نمیشه کنترلت کرد !!!
نمیدونم ایا ایلیا کارش غیر عادی بود و باید مثل یه بچه ۱۰ ، ۱۱ ساله مینشست یه گووشه ؟ اون فقط دوسالشه ... نمیدونم خودمم گیج شدم ، نمیخوام کارای بچم باعث ناراحتی بقیه بشه ...
---
درمورد خشونتش ، توو خونه وقتی بیشتر سرگرمش کنم و باهاش بازی کنم ، کمتر میشه و دوباره مهربون میشه .
کلا دوس داره مدام بازیهای پرجنب و جوش کنه و بازیهاش هیجان داشته باشه ...
---
نمیدونم چرا وقتی یه بچه کتکش میزنه گریه نمیکنه و به حساب بازی میذاره !!!
شب عروسیه عمه اش ،پسر عموش ( پنج ماه از ایلیا کوچیکتره )با برس زد تو صورت ایلیا و جای دندونه های برس رو صورتش مونده بود . وقتی ازش پرسیدم چی شده واسم تعریف کرد ولی یه ذره هم گریه نکرد !
چند شب پیش هم چندبار پشت هم محکم زد توو صورت ایلیا بازم هیچکی چیزی نگفت چون ایلیا گریه نکرد !!!
ولی خدا نکنه ایلیا بره طرفش ، یه جیغای بنفشی میکشه که همه میگن : ایییلیییییاااااااااا !!!!
دلم نمیخواد ایلیا کسی رو بزنه ولی نمیخوام کتک خور باشه ... باید این توانایی رو داشته باشه که از خودش دفاع کنه .
---
بابایی : ایلیا چرا عینکمو برداشتی ؟
ایلیا : میخوام بزنم به چشمم عینکتو تا خوشگل بشم !!!!
---
این هم یه اثر هنری از آقا ایلیا ( خودش این عکسو انداخته )

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 9:55


