تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
ایلیای صاحب سبک !!
این روزا بیشتر از قبل احساس میکنم ایلیا داره بزرگ میشه ...
هر چند از اولش هم این بچه یه جور دیگه بود ، باهاش که حرف میزدم با نگاهش بهم میفهموند که تموم حرفامو میفهمه
---
کلی واسه خودش صاحب سبکه و زیر بار چیزی که مطابق نظرش نباشه نمیره :
مامانش : ایلیا ! چرا داری سریه بادکنکتو خراب میکنی ؟ اگه خراب بشه نمیشه دیگه بادش کنی ! ( و ازش گرفتمش ... )
ایلیا : بِ دِ ه  ! بدش به من دیگه ! بزار خرابش کنم !
بریم یه سر ِ دیگه باسش بخریم !!!
---
آهنگ گذاشته بودم و ایلیا واسه خودش میرقصید
وقتی آهنگ تموم شد و رفت رو بعدی :
ایلیا : مامان بازم کرانچی بذار !!! ( ساسی مان* کن )
---
میگم : ایلیا ، عزیز و آقاجون کجا رفتن ؟
میگه : ایمام رضای حلم ( امام رضای حرم ) !!
---
ایلیا نشسته بود و با اسباب بازیهاش بازی میکرد و زمزمه کنان میخوند ( البته خیلی آروم میخوند و من کلی گوشامو تیز کردم تا شنیدم )  :
ما بِ بی ، ما بِ بی ، دوس ِ ت دارم !!! ( شعر توی تبلیغش )
---
ایلیا دراز کشیده و بی بی بی تی نگاه میکنه ، منم واسش خوراکی میذارم که بخوره :
ایلیا : دستت نَکُنه ! (دستت درد نکنه )
میگم : خواهش میکنم قابلی نداشت .
میگه : قا بلی ، داشت !!
---
کلماتی که این روزا خیلی ازش استفاده میکنه :
خودم بپوشم ...
خودم بخورم ...
خودم ، خودم ...
کمد ِ خودم ...
کشوی ِ خودم
...
و تمام وسیله های ما رو با اسم مالکش نام میبره البته از خیلی قبل اینا رو میدونست ولی الان مدام ازش استفاده میکنه :
کتاب بابایی ، کیف مامانی ، و ....
---
الان دیگه شلوارشو خودش پاش میکنه ، قبلنا هر دو پاشو میکرد تو یه لنگه شلوارش ، البته گاهی دوباره تکرار میکنه و وقتی اینجوری میشه ، میگه : این اندازم نیست ! کوچیک شده
---
یه سر کارای تخیلی انجام میده که واسم خیلی جالبه :
دستشو میکنه تو جیبش و بعد مشتش میکنه و به من میگه : بشمایید ، بخورید . (بفرمایید بخورید ) !! میگم این چیه ؟ میگه : کُ کُ لات !!(شکلات)
---
شب می خواستیم بخوابیم و ایلیا طبق معمول مخالفت میکرد و میگفت : نخوابیم ، من خوابم نمیاد !
من خودمو به خواب زدم و ایلیا کلی واسه خودش حرف زد و شعر خوند و بازی کرد ( البته خیلی آروم و مراعات مارو میکرد )
بعد یهو اومد دم گوشم خیلی آروم گفت : من تو رو دوس دارم !
دیگه نتونستم تحمل کنم و چشامو باز کردم و بغلش کردمو حسابی چلوندمش و بهش گفتم : مامانی منم دوس ِت دارم ، یه عالَمه ...
ایلیا بلافاصله گفت : هر چی بگی بازم کمه !!!
گفتم اینو از کجا یاد گرفتی ؟
گفت :اون آقایه گفت !!!
حالا شما پیدا کنید اون آقایه پرتقال فروش راااا 
---
تلویزیون تماشا میکرد اومد پیشم و گفت :
مامان اون پیشیه گفت ، آی لابِ یوو ، دووس ِ ت دارم !!!
تا جایی که ما دیدیم بیبی تی وی دوبله فارسی نداره !
---
تو آشپزخونه پیش من بود یهو بلند گفت : آخ جوون حلزوون !! و من رفتم دیدم ، ب...له یه برنامه شروع شده که توش حلزون داره !!!
گل پسر من از آهنگش تشخیص داده بود  .
و همینطور باقیه برنامه ها رو از آهنگاشون میشناسه ...
---
به من میگه : تو، آقا ! ایلیا یی و من مامانیم ... و بعدش تند و تند واسم آب و خوراکی میاره و به زور میذاره تو دهانم .

ایلیا در حال خلق اثر هنری ( تخم مرغ رنگ میکنه )

ایلیا چی مینویسه  ؟!

قربون پسر مهربونم ...
|+|
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 11:5