ایلیای صاحب سبک !!
این روزا بیشتر از قبل احساس میکنم ایلیا داره بزرگ میشه ...
هر چند از اولش هم این بچه یه جور دیگه بود ، باهاش که حرف میزدم با نگاهش بهم میفهموند که تموم حرفامو میفهمه
---
کلی واسه خودش صاحب سبکه و زیر بار چیزی که مطابق نظرش نباشه نمیره :
مامانش : ایلیا ! چرا داری سریه بادکنکتو خراب میکنی ؟ اگه خراب بشه نمیشه دیگه بادش کنی ! ( و ازش گرفتمش ... )
ایلیا : بِ دِ ه ! بدش به من دیگه ! بزار خرابش کنم !
بریم یه سر ِ دیگه باسش بخریم !!!
---
آهنگ گذاشته بودم و ایلیا واسه خودش میرقصید
وقتی آهنگ تموم شد و رفت رو بعدی :
ایلیا : مامان بازم کرانچی بذار !!! ( ساسی مان* کن )
---
میگم : ایلیا ، عزیز و آقاجون کجا رفتن ؟
میگه : ایمام رضای حلم ( امام رضای حرم ) !!
---
ایلیا نشسته بود و با اسباب بازیهاش بازی میکرد و زمزمه کنان میخوند ( البته خیلی آروم میخوند و من کلی گوشامو تیز کردم تا شنیدم )
:
ما بِ بی ، ما بِ بی ، دوس ِ ت دارم !!! ( شعر توی تبلیغش )
---
ایلیا دراز کشیده و بی بی بی تی نگاه میکنه ، منم واسش خوراکی میذارم که بخوره :
ایلیا : دستت نَکُنه ! (دستت درد نکنه )
میگم : خواهش میکنم قابلی نداشت .
میگه : قا بلی ، داشت !!
---
کلماتی که این روزا خیلی ازش استفاده میکنه :
خودم بپوشم ...
خودم بخورم ...
خودم ، خودم ...
کمد ِ خودم ...
کشوی ِ خودم ...
و تمام وسیله های ما رو با اسم مالکش نام میبره البته از خیلی قبل اینا رو میدونست ولی الان مدام ازش استفاده میکنه :
کتاب بابایی ، کیف مامانی ، و ....
---
الان دیگه شلوارشو خودش پاش میکنه ، قبلنا هر دو پاشو میکرد تو یه لنگه شلوارش ، البته گاهی دوباره تکرار میکنه و وقتی اینجوری میشه ، میگه : این اندازم نیست ! کوچیک شده !
---
یه سر کارای تخیلی انجام میده که واسم خیلی جالبه :
دستشو میکنه تو جیبش و بعد مشتش میکنه و به من میگه : بشمایید ، بخورید . (بفرمایید بخورید ) !! میگم این چیه ؟ میگه : کُ کُ لات !!(شکلات)
---
شب می خواستیم بخوابیم و ایلیا طبق معمول مخالفت میکرد و میگفت : نخوابیم ، من خوابم نمیاد !
من خودمو به خواب زدم و ایلیا کلی واسه خودش حرف زد و شعر خوند و بازی کرد ( البته خیلی آروم و مراعات مارو میکرد )
بعد یهو اومد دم گوشم خیلی آروم گفت : من تو رو دوس دارم !
دیگه نتونستم تحمل کنم و چشامو باز کردم و بغلش کردمو حسابی چلوندمش و بهش گفتم : مامانی منم دوس ِت دارم ، یه عالَمه ...
ایلیا بلافاصله گفت : هر چی بگی بازم کمه !!!
گفتم اینو از کجا یاد گرفتی ؟
گفت :اون آقایه گفت !!!
حالا شما پیدا کنید اون آقایه پرتقال فروش راااا
---
تلویزیون تماشا میکرد اومد پیشم و گفت :
مامان اون پیشیه گفت ، آی لابِ یوو ، دووس ِ ت دارم !!!
تا جایی که ما دیدیم بیبی تی وی دوبله فارسی نداره !
---
تو آشپزخونه پیش من بود یهو بلند گفت : آخ جوون حلزوون !! و من رفتم دیدم ، ب...له یه برنامه شروع شده که توش حلزون داره !!!
گل پسر من از آهنگش تشخیص داده بود .
و همینطور باقیه برنامه ها رو از آهنگاشون میشناسه ...
---
به من میگه : تو، آقا ! ایلیا یی و من مامانیم ... و بعدش تند و تند واسم آب و خوراکی میاره و به زور میذاره تو دهانم .


هر چند از اولش هم این بچه یه جور دیگه بود ، باهاش که حرف میزدم با نگاهش بهم میفهموند که تموم حرفامو میفهمه
---
کلی واسه خودش صاحب سبکه و زیر بار چیزی که مطابق نظرش نباشه نمیره :
مامانش : ایلیا ! چرا داری سریه بادکنکتو خراب میکنی ؟ اگه خراب بشه نمیشه دیگه بادش کنی ! ( و ازش گرفتمش ... )
ایلیا : بِ دِ ه ! بدش به من دیگه ! بزار خرابش کنم !
بریم یه سر ِ دیگه باسش بخریم !!!
---
آهنگ گذاشته بودم و ایلیا واسه خودش میرقصید
وقتی آهنگ تموم شد و رفت رو بعدی :
ایلیا : مامان بازم کرانچی بذار !!! ( ساسی مان* کن )
---
میگم : ایلیا ، عزیز و آقاجون کجا رفتن ؟
میگه : ایمام رضای حلم ( امام رضای حرم ) !!
---
ایلیا نشسته بود و با اسباب بازیهاش بازی میکرد و زمزمه کنان میخوند ( البته خیلی آروم میخوند و من کلی گوشامو تیز کردم تا شنیدم )
ما بِ بی ، ما بِ بی ، دوس ِ ت دارم !!! ( شعر توی تبلیغش )
---
ایلیا دراز کشیده و بی بی بی تی نگاه میکنه ، منم واسش خوراکی میذارم که بخوره :
ایلیا : دستت نَکُنه ! (دستت درد نکنه )
میگم : خواهش میکنم قابلی نداشت .
میگه : قا بلی ، داشت !!
---
کلماتی که این روزا خیلی ازش استفاده میکنه :
خودم بپوشم ...
خودم بخورم ...
خودم ، خودم ...
کمد ِ خودم ...
کشوی ِ خودم ...
و تمام وسیله های ما رو با اسم مالکش نام میبره البته از خیلی قبل اینا رو میدونست ولی الان مدام ازش استفاده میکنه :
کتاب بابایی ، کیف مامانی ، و ....
---
الان دیگه شلوارشو خودش پاش میکنه ، قبلنا هر دو پاشو میکرد تو یه لنگه شلوارش ، البته گاهی دوباره تکرار میکنه و وقتی اینجوری میشه ، میگه : این اندازم نیست ! کوچیک شده !
---
یه سر کارای تخیلی انجام میده که واسم خیلی جالبه :
دستشو میکنه تو جیبش و بعد مشتش میکنه و به من میگه : بشمایید ، بخورید . (بفرمایید بخورید ) !! میگم این چیه ؟ میگه : کُ کُ لات !!(شکلات)
---
شب می خواستیم بخوابیم و ایلیا طبق معمول مخالفت میکرد و میگفت : نخوابیم ، من خوابم نمیاد !
من خودمو به خواب زدم و ایلیا کلی واسه خودش حرف زد و شعر خوند و بازی کرد ( البته خیلی آروم و مراعات مارو میکرد )
بعد یهو اومد دم گوشم خیلی آروم گفت : من تو رو دوس دارم !
دیگه نتونستم تحمل کنم و چشامو باز کردم و بغلش کردمو حسابی چلوندمش و بهش گفتم : مامانی منم دوس ِت دارم ، یه عالَمه ...
ایلیا بلافاصله گفت : هر چی بگی بازم کمه !!!
گفتم اینو از کجا یاد گرفتی ؟
گفت :اون آقایه گفت !!!
حالا شما پیدا کنید اون آقایه پرتقال فروش راااا
---
تلویزیون تماشا میکرد اومد پیشم و گفت :
مامان اون پیشیه گفت ، آی لابِ یوو ، دووس ِ ت دارم !!!
تا جایی که ما دیدیم بیبی تی وی دوبله فارسی نداره !
---
تو آشپزخونه پیش من بود یهو بلند گفت : آخ جوون حلزوون !! و من رفتم دیدم ، ب...له یه برنامه شروع شده که توش حلزون داره !!!
گل پسر من از آهنگش تشخیص داده بود .
و همینطور باقیه برنامه ها رو از آهنگاشون میشناسه ...
---
به من میگه : تو، آقا ! ایلیا یی و من مامانیم ... و بعدش تند و تند واسم آب و خوراکی میاره و به زور میذاره تو دهانم .


|+|
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 11:5


