تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
ایلیا و حباب و لباس عروس و چرخای ماشین !!!!
سلام
واسه ایلیا شیر ریختم تو لیوان و توجه ایلیا به حباب روی شیر جلب شد ...
ایلیا : این چیه ؟
من : این حبابه .
ایلیا : حباب چیه ؟
من : گاهی اکسیژن توی شیر به صورت حباب میاد روی سطح شیر ...
ایلیا : پس نتیجه !!! میگیریم که ماهی میتونه تو شیر زندگی کنه !!!! چون اکسیژن داره !!!!
من :
----
ایلیا : مامان اون موقع که لباس عروس پوشیده بودی ، من دردم نمیومد ؟!
من : اون موقع هنوز خدا تو رو به ما نداده بود ...
ایلیا : من چه جوری رفتم تو شکمت ؟ چه جوری به دنیا اومدم ؟
من : یه شب خدا دعای ما رو قبول کرد و تو رو به ما داد و تو هی بزرگ و بزرگتر شدی و وقتش شد که به دنیا بیای و رفتیم بیمارستان و اونجا خانم دکتر و خاله سمانه کمک کردن و تو به دنیا اومدی ...
ایلیا : اسم بیمارستان چی بود ؟ بیمارستان اطفال ؟!!!!
من : بیمارستان الزهرا
ایلیا : مگه تو اسمت زهرا که رفتی بیمارستان زهرا ؟!!!
من :
----
ایلیا تو پارک نزدیک خونمون (امروز )






----
ایلیا با گوشی اسباب بازیش ازمون عکس گرفت و به من گفت : مامان گوشیتو بیارمیخوام واست عکسارو منتقل کنم !!!!


----
ایلیا و حامد چندشب قبل خونمون بازی میکردن که در عرض چند ثانیه ایلیا دید ماشناش دیگه چرخ ندارن !!!
حامد مهارت زیادی تو در آوردن چرخای ماشین داره و اکثر ماشینای خودش چرخ نداره و سمانه واسه اینکه اونا(چرخا) رو نذاره تو دهنش جمع کرده و گذاشته کنار.
اولش ایلیا از بی چرخ شدن ماشینش ناراحت شد ولی بعدش خودشم همین کارو میکرد



|+|
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 11:34
ایلیا وفاطمه کوچولو و حیات وحش ...
سلام
ایلیا زنگ زده بود خونه آقاجون اینا ، عزیز به ایلیا گفت : عمو ماشین جدید خریده و اینجاست .
ایلیا : حالا ماشینش چی چی ههست ؟!!! پیکانه ، سمنده ، چیه ؟!!!
عزیزش هم اونور هی قربون صدقش میرفت ...
---
قراره عمه زهرا ی ایلیا از پرند اسباب کشی کنن بیان اینجا ، حالا هر روز ایلیا زنگ میزنه خونه آقاجون که ببینه عمه زهرا اینا و فاطمه کوچولو اومدن یا نه .
---
ایلیا در حال دوچرخه سواری تو بهارخواب:
۱.

۲.

۳.


ایلیا و فاطمه کوچولو ، خونه آقاجون در حال تماشا برنامه حیات وحش از شبکه آموزش .
۱.


۲.


۳.


۴.


بعدا نوشت !
خونه آقاجون اینا بودیم :
عمه فاطمه لامپ اتاقشو روشن گذاشته بود و اومده بود تو هال ...
ایلیا : عمه ، تو مگه کارداری تو اتاقت ؟ اگه کارداری که هیچی !!!! اگه کارنداری چرا برقو روشن گذاشتی ؟!!!!!
---
ایلیا ساختمونهای درحال ساخت و نشون میده و میگه مامان این ساختمونا آسانسور لازم دارن ( ساختمون بلند بود )ولی  این ساختمونه لازم نداره !!!! ( ساختمون در حد ۲ ، ۳ طبقه بود )

فعلا
|+|
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 12:55