ایلیا و حامد و کالسکه ...
سلام
دیشب با ایلیا تو بهارخواب نشسته بودیم ،
ایلیا : مامان میدونی ستاره ها روزها هم هستن ؟! ولی چون نور زیاده دیده نمیشن !
من : !!!
---
ایلیا توپها و بادکنکهاشو انداخته زیر میز و میگه مرغ و خروسهامو انداختم تو ا َف َخت ( اگه گفتین این افخت چیه ؟ )
بله ! کاملا درست حدس زدین !!! منظورش (قفس ) ِ
---
من و سمانه میخواستیم بریم خرید و قرار شد ایلیا و حامد با هم تو کالسکه بشینن ، ولی ایلیا حس مالکیتش گل کرده بود و اجازه نمیداد حامد بشینه ...

بالاخره ایلیا رضایت داد :





دیشب با ایلیا تو بهارخواب نشسته بودیم ،
ایلیا : مامان میدونی ستاره ها روزها هم هستن ؟! ولی چون نور زیاده دیده نمیشن !
من : !!!
---
ایلیا توپها و بادکنکهاشو انداخته زیر میز و میگه مرغ و خروسهامو انداختم تو ا َف َخت ( اگه گفتین این افخت چیه ؟ )
بله ! کاملا درست حدس زدین !!! منظورش (قفس ) ِ
---
من و سمانه میخواستیم بریم خرید و قرار شد ایلیا و حامد با هم تو کالسکه بشینن ، ولی ایلیا حس مالکیتش گل کرده بود و اجازه نمیداد حامد بشینه ...

بالاخره ایلیا رضایت داد :





|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 11:9



















