تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
تبریک سال نو ( پیشاپیش) و باز هم شمال ...
سلام
انشاالله فردا میریم شمال ...
۷ فروردین جشن عروسیه خاله فاطمه (خاله فاطه ته سابق) است .
با آرزوی سالی خوش و همراه با سلامتی و موفقیت و شادکامی برای همه دوستان ....
ایلیا هم تا حالا چند بار کل چمدونو که من مرتب کردم ریخته بیرون و چک کرده که چی برداشتم و چی برنداشتم . همه اسباب بازیهای تو کمدشو میخواد تو چمدون جابده !!! از الان آماده حرکته !!! هر چی میگم بخوابیم بیدارشیم ، صبح راه میفتیم میگه نه ! همین حالا بریم !!!
|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 13:30
ایلیا و کربلا ...
ایلیا تو اتاق پای کامپیوتر نشسته بود . من از اشپزخونه اومدم پیشش ...
ایلیا : کاشکی واسم آب میاوردی !!!
من :
---
ایلیا یه تیکه کووچیک از  تیتاپشو گذاشته بود رو زمین وقتی دوباره رفت سراغش نبود ...
ایلیا : مامان تیتاپمو مورچه ها بردن !! من میخوام برم توو لونشون !!
---
ایلیا یه نماهنگی رو تماشا میکرد که تووش میخوندن :
من بزی دارم خیلی قشنگه ....
.
.
.
 داد میزنه به به به   .....    آب و علف بده به من به به به ....
وقتی به اینجاش میرسه .
ایلیا هم یه لیوان آب برمیداره با یه تیکه نون و میگه منم دارم آب و علف می خورم !!!!!
من :
---
دیروز ایلیا یه خاطره از روزای از شیر گرفتنش واسم تعریف کرد خیلی واسم جالب بود فکر نمیکردم اینقد دقیق یادش مونده باشه ( ۲۲ ماهگیش از شیر گرفتمش ...  )
---
چند روز پیش رفته بودیم بدرقه مادرشوهر و پدرشوهرم که میخواستن برن کربلا ....
ایلیا دم اتوبوس لج کرده بود که منم میخوام برم کبلا !!!
توو بغل بابایی بود یه لحظه گذاشتش پایین ، سریع از پله های اتوبوس رفت بالا و گفت منم میرم کربلا !!!
ملت همه زده بودن زیر خنده 
---
نزدیک اومدن بابایی که میشه میگه وسیله مسیله هامو جم و جور کنم ، بابایی خوشحال بشه و بخنده !!
کل روز خونه رو بهم میریزه و منو ناراحت میکنه اصلا مهم نیست
---
ایلیا ! بیا باهات کار دارم ...
ایلیا : نمیتونم سرویسم اومده ، برم مدرسه !!
مامان : سرویستون چیه ؟
ایلیا : مینی موس ( مینی بوس ) !!!!
---
تا بعد ...
|+|
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 14:11
ایلیا و خونه تکونی و کامپیوتر تکونی !!!
سلام
میدونم این روزا خانومای خونه حسابی مشغولن و خونه و خودشونو واسه استقبال از سال جدید آماده میکنن ...
من و ایلیا هم حسابی مشغولیم !!!
هی من تمیز میکنم ، هی ایلیا کثیف میکنه و بهم میریزه !!!
البته کمک هم میکنه ها !!!
چند روزیه ایلیا سرما خورده و گلو و گوشش عفونت داره . مکافاتی داریم واسه دارو دادن به گل پسر . با سرنگ و به زور دست و پاشو باید یکی بگیره و یکی هم دارو رو بریزه تو حلقش !!!
تازه ۶ تا آمپول چرک خشک کن هم داره که سه تاشو زده و سه تا دیگه مونده .
روز اول وقتی امپولشو زد گفت : مامان امپولش تیز بود سوراخم کرد !!!
یه دست گل هم ایلیا به آب داده که فقط واسه اینکه ثبت بشه اینجا مینویسم :
کیس و از رو میز انداخت پایین !! مادر برد سوخت و بقیه قطعات سالم موند . خلاصه دم عیدی یه خرجی گذاشت گردنمون ...
جالب عذاب وجدانش بود ، هی میگفت : چرا کامپیوترمون خراب شد !! من نمیخواستم خراب بشه !! من فقط میخواستم سی دی توش بذارم ...
خلاصه کلی طول کشید تا از فکرش بیرون کنیم و از بغضی که موقع حرف زدن در مورد این موضوع داشت کاسته بشه ( چه جمله ای !! )
تا بعد ...
|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:14