تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
ایلیا با موی کوتاه
ایلیا برای اولین بار آروم نشست تو آرایشگاه که موهاشو کوتاه کنن .
اصلا گریه نکرد .
و بابای ایلیا میگه : وقتی جلوی موهاشو آرایشگر میخواست کوتاه کنه ، چشمهاو دهانشو بسته بود که مو تو چشم و دهنش نره !
ایلیا قبل از کوتاه کردن مو هاش :

DSC00205.JPG-49587

ایلیا بعد از کوتاه کردن مو :

DSC00234.JPG-74603

ماژیکای ایلیا سرشون خراب شده بس که موقع نقاشی فشارشون میده ، واسش اینبار مداد رنگی خریدم ...
میگه اینا رو دوس ندارم ! مدادای تو بهتره !!!



DSC00207.JPG-70156
|+|
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 14:3
دو عکس از شمال
ایلیا به دنبال مرغ و جوجه های همسایه ها ...

ایلیا-به-دنبال-مرغ-و-جوجه-ها

ایلیای عاشق پشت پنجره منتظرعبور گوسفندها ...

ایلیای-عاشق-کنار-÷نجره
|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 12:41
ایلیا و بابابزرگ
ایلیا-72309
ایلیا تو حیاط خونه بابابزرگ .


ایلیا-61855
ایلیا و بابابزرگ .
---
ایلیا خیلی به شمال علاقه داره تو راه برگشت ، تقریبا نیمه های راه فهمید که میخواهیم بریم خونه خودمون . خیلی گریه کرد و گفت : بریم خونه باگاگوگ ... پیش عزیز ....
و هر کار میکردم حواسشو پرت کنم نمیشد و من که کلی از خونه بابام جلو خودمو گرفته بودم که گریه نکنم ، دیگه نتونستم مقاومت کنم و اشکام سرازیر شد ...
حالا تو خونه هر وقت میخوام با ایلیا بازی کنم ، میگه تو بلد نیستی باباگوگ بلده !!!
مدام سراغ فیلمهای شمالو میگیره و میشینه تماشا میکنه .
دیشب هم بعد از دیدن گاو یوناجون . فیلش یاد هندوستان کرده و طلب گاو و اسب از ما میکنه !!!
خدا کنه شرایط طوری بشه که بریم شمال، واسه همیشه ...
|+|
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 9:53
ایلیا تو اتوبوس ...
من و ایلیا روز هفتم محرم با اتوبوس به سمت شمال حرکت کردیم و این اولین سفر دونفره ما بود .
بابای ایلیا به دلیل مشغله کار و امتحان نمیتونست مارو ببره .
واینگونه شد که ما طی یک عمل غیر منتظره و انتحاری با اتوبوس رفتیم که البته تجربه جالبی بود .

ایلیا-86520


 ایلیا-21407 

تو این عکسا که تو اتوبوس و با گوشی گرفته شده خیلی کیفیت نداره و لی به از هیچیه ... ایلیا به این لباسش لباس یا حسین میگه و هر وقت شمال میخواستیم بریم مسجد میگفت مامان لباس یا حسینمو تنم کن ... عکس اول ایلیا برگشته و خانمی که پشت سرمون نشسته بود . حرف میزنه و کلی مخ کار گرفته بود ... عکس دوم هم ایلیا مثلا اخم کرده . وااااااای ترسیدم چه با جذبه !!!
** نمیدونم چرا دیگه با دراپ شاتس نمیتونم عکس آپلود کنم ؟؟
** منتظر عکسای بعدی باشید ...
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
|+|
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 19:41
ما اومدیم ...
سلاااااااااااااااااااااااام
ما اومدیم ...
حدودا یه ماه من و ایلیا شمال بودیم ، به قول ایلیا : خونه باگاگوگ ( بابا بزرگ ) ...
میام و به همتون سر میزنم .
قربون همه دوستای خوبم .
|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:20