ایلیا و داستان مدیریت ...
سلااااااااااااااااااام
ببینید پسرم چقد کمک میکنه تو کارای خونه !!
با اون دستای کوشولوش با چنان دقتی پوست سیب زمینی رو جدا می کرد که نگوووووووو ...

واسش شعر میخوندم :
ایلیای من نازه
گل پیازه ( چه شعری !!! معره
)
ایلیا : پیاز چشممو مسوزه ( چشممو میسوزونه ) من آقا ایلیام !!
---
غذاشو آوردم که بهش بدم ، خیلی داغ بود ، یه روزنامه نزدیکم بود ، برداشتم و با اون غذا رو باد زدم که خنک شه ...
ایلیا : روزنامه واسه خوندنه !!!
---
روز به روز تخیلاتش قوی تر میشه ...
نون و تیکه میکرد و میخورد ، یه تیکشو نشونم میده و میگه :
ببین شکل اسبه !!! و بعد گذاشتش رو زمین و پتکو پتکو میکرد .
---
وقتی سیب زمینی واسش سرخ میکنم فوری میره سراغ یخچال و میگه : سس هم بیار ...
واسم چش چش دو ابرو بکش !!! ...
---
بهش میگم ، ایلیا ، توپت کو ؟ میگه :
توو کمدمه ، کمد من ، کمد خودم ...
اونا ... اونا ... ببین ! ... ندیدی ؟
---
علاقه زیادی به کتابای ما داره ، مخصوصا وقتی باباش کتاب میخونه مدام از سروکولش بالا میره و نمیذاره کتاب بخونه و آخرش هم کتاب و برمیداره و درمیره ...
یه روز کتاب باباش و برداشت و اومد پیشم و گفت :
مامان بیا واست داستان مدییت تعییف کنم !!! ( داستان مدیریت )
نیگاه کردم دیدم کتاب مدیریت منابع انسانی تو دستشه !!!!
الان اگه بدونین کتاب بیچاره رو چیکارش کرده .
جلدشو پاره کرد ...
باباش گفت : ایلیا نباید کتابارو پاره کنی .
ایلیا : بذار پاره کنم !!!
---
نمودارای تو کتاب باباشو دید و به باباش گفت :
بابایی تو کتابت دایره کشیدی ؟
بابایی : نه بابا اینا شکلای کتابه ، توش بوده ...
ایلیا : مامانی بیا ... کتاب بابایی دایره داره !!!
---
من :ایلیا ، فامیلیه من چیه ؟
ایلیا : چیی ؟ چیی میگی ؟
من : من مامان رویای چی هستم ؟
ایلیا : نیکام !! ( نیکنام )
حالا دیگه فامیلیه خودشو من و بابش و خالشو حامد و ... میدونه .
---

---
وقتی از واژه ای استفاده میکنم که تا حالا نشنیده و یا متوجه منظورم نمیشه ، یه نگاهی میندازه بهم و میگه : چیی ؟ ... چی میگی ؟ اونقده با مزه اینو میگه که خدا میدونه ...

---
ایلیا بعد از حموم :مامان سُ شُ آر بیار موهامو فَ شین کن !!!
---
تموم اسباب بازیهاشو که ریخته بود کف اتاق جمع کرد و ریخت تو سبد لباس چرکا و میگفت : توش وسیله مسیله ریختم !!!
---
اینجام یه دستمال آورده گذاشته رو ماشینش میگه :
گذاشتم آفتاب نخوره !!!

---
ایلیا خیلی از تاریکی میترسه . موقع خواب هم باید حتما صورتم به سمتش باشه و اکثرا دستشو میذاره رو دستم و بیشتر از ده سانت نباید فاصلمون باشه وقتی هم رومو برمیگردونم میگه مامان کجا رفتی ؟ از طرفی من و بابایی دوس ندارم پیش ما بخوابه و میخواهیم مستقل باشه ولی من در این مورد به قول بابایی همکاری نمیکنم ...
آخه میترسم این ترسش کار دستمون بده و دلم نمیاد تنهاش بذارم و طاقت دیدن گریه هاشو ندارم ...
موندم ، نمیدونم چیکار کنم .
---
راستی ما دیگه بیبی تی وی نداریم
اگه فرکانس جدیدشو دارین واسم بذارین ممنون میشم .
بوووووووووووووووووووووووس ...
---
الان یک عدد مامان رویای شدیدا سرما خورده اینا رو می نویسه اگه غلط غلوط بود ببخشین ...
ببینید پسرم چقد کمک میکنه تو کارای خونه !!
با اون دستای کوشولوش با چنان دقتی پوست سیب زمینی رو جدا می کرد که نگوووووووو ...

واسش شعر میخوندم :
ایلیای من نازه
گل پیازه ( چه شعری !!! معره
ایلیا : پیاز چشممو مسوزه ( چشممو میسوزونه ) من آقا ایلیام !!
---
غذاشو آوردم که بهش بدم ، خیلی داغ بود ، یه روزنامه نزدیکم بود ، برداشتم و با اون غذا رو باد زدم که خنک شه ...
ایلیا : روزنامه واسه خوندنه !!!
---
روز به روز تخیلاتش قوی تر میشه ...
نون و تیکه میکرد و میخورد ، یه تیکشو نشونم میده و میگه :
ببین شکل اسبه !!! و بعد گذاشتش رو زمین و پتکو پتکو میکرد .
---
وقتی سیب زمینی واسش سرخ میکنم فوری میره سراغ یخچال و میگه : سس هم بیار ...
واسم چش چش دو ابرو بکش !!! ...
---
بهش میگم ، ایلیا ، توپت کو ؟ میگه :
توو کمدمه ، کمد من ، کمد خودم ...
اونا ... اونا ... ببین ! ... ندیدی ؟
---
علاقه زیادی به کتابای ما داره ، مخصوصا وقتی باباش کتاب میخونه مدام از سروکولش بالا میره و نمیذاره کتاب بخونه و آخرش هم کتاب و برمیداره و درمیره ...
یه روز کتاب باباش و برداشت و اومد پیشم و گفت :
مامان بیا واست داستان مدییت تعییف کنم !!! ( داستان مدیریت )
نیگاه کردم دیدم کتاب مدیریت منابع انسانی تو دستشه !!!!
الان اگه بدونین کتاب بیچاره رو چیکارش کرده .
جلدشو پاره کرد ...
باباش گفت : ایلیا نباید کتابارو پاره کنی .
ایلیا : بذار پاره کنم !!!
---
نمودارای تو کتاب باباشو دید و به باباش گفت :
بابایی تو کتابت دایره کشیدی ؟
بابایی : نه بابا اینا شکلای کتابه ، توش بوده ...
ایلیا : مامانی بیا ... کتاب بابایی دایره داره !!!
---
من :ایلیا ، فامیلیه من چیه ؟
ایلیا : چیی ؟ چیی میگی ؟
من : من مامان رویای چی هستم ؟
ایلیا : نیکام !! ( نیکنام )
حالا دیگه فامیلیه خودشو من و بابش و خالشو حامد و ... میدونه .
---

---
وقتی از واژه ای استفاده میکنم که تا حالا نشنیده و یا متوجه منظورم نمیشه ، یه نگاهی میندازه بهم و میگه : چیی ؟ ... چی میگی ؟ اونقده با مزه اینو میگه که خدا میدونه ...
---
ایلیا بعد از حموم :مامان سُ شُ آر بیار موهامو فَ شین کن !!!
---
تموم اسباب بازیهاشو که ریخته بود کف اتاق جمع کرد و ریخت تو سبد لباس چرکا و میگفت : توش وسیله مسیله ریختم !!!
---
اینجام یه دستمال آورده گذاشته رو ماشینش میگه :
گذاشتم آفتاب نخوره !!!

---
ایلیا خیلی از تاریکی میترسه . موقع خواب هم باید حتما صورتم به سمتش باشه و اکثرا دستشو میذاره رو دستم و بیشتر از ده سانت نباید فاصلمون باشه وقتی هم رومو برمیگردونم میگه مامان کجا رفتی ؟ از طرفی من و بابایی دوس ندارم پیش ما بخوابه و میخواهیم مستقل باشه ولی من در این مورد به قول بابایی همکاری نمیکنم ...
آخه میترسم این ترسش کار دستمون بده و دلم نمیاد تنهاش بذارم و طاقت دیدن گریه هاشو ندارم ...
موندم ، نمیدونم چیکار کنم .
---
راستی ما دیگه بیبی تی وی نداریم
بوووووووووووووووووووووووس ...
---
الان یک عدد مامان رویای شدیدا سرما خورده اینا رو می نویسه اگه غلط غلوط بود ببخشین ...
|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 9:43





















