تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
مامان رویای شهریوری

سلام
تولد یک عدد مامان رویای شهریوری مبارک باشه
چقد خودمو تحویل گرفتم

|+|
نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 13:19
ایلیا و مجیک انگلیش
سلام
من و بابایی باهم صحبت میکردیم ، ایلیا اومد و پرسید: دَ مُدِ تی صُبَت می کنین ؟ ( در مورد چی صحبت میکنین ؟ ) !!!!
و بعد از اون هم چند بار دیگه این مورد پیش اومد و یه وقتایی من مجبور شدم یه جورایی بپیچونمش ، ولی ایلیا متوجه شد و گفت : نه ! این نبوووود !!!

ماشاالله تشخیص رنگهاش روز به روز بهتر میشه و الان تقریبا همه رنگها رو میشناسه البته به جز، زرشکی و قهوه ای .
هر چیز جدیدی میبینه ، میگه : این چی یَنیه ؟ ( این چه رنگیه ؟) و اکثر مواقع خودش قبل از اینکه من جواب بدم ، رنگشو میگه .

حسابی سریالهای ماه رمضونو دنبال میکنه . دیشب میگفت : دختر ِنادر ! کجا رفته ؟ ** اِ ... نادر پجو (پژو) داره !! ** مامان چی به دست نادر زدن واسه چی ؟ (منظورش سرم نادر بود !!! ) " این واسه چی آخر جمله های سوالیش منو کشته آخر اکثر جمله های سوالیش اینو میاره !! "

کتابای داستانشو میتونه از رو شکلاش بخونه و کلی هم سوال از توش واسم درمیاره که من باید جواب بدم : این موچه چلا گوش نینیه رو گاز گرفته ؟ مامانش کوجا رفته ؟ چرا باباش اینجا نیست ؟ ** سوال اصلیش تو همه کتابا اینه که : چرا اینا راه نمیرن ؟ کی راه میرن ؟ و من هر بار کلی توضیح میدم که اینا عکسن ، تو عکس حرکتو نمیشه نشون داد و ....

آخر برنامه های مورد علاقش اشکش در میاد و بغض میکنه که چرا تموم شده !!
راستی برنامه مورد علاقه ایلیا فتیله از شبکه دو و برنامه خونه به خونه از شبکه جام جم است که در واقع هر دو اینا رو به خاطر عمو قناد نگاه میکنه !!!
سی دی مورد علاقه ایلیا : مجیک انگلیشه و درس اولشو از همه بیشتر دوست داره . هر وقت من میام پای کامپیوتر میگه : مامان ... میخوای بلام مجیک انگلیش بذالی ؟و میگه مامان میخوام بیام بگلت بشینم ....

هر سوالی که ازش میپرسم میگه : آره میدونم !!! و اگه واقعا بلد نباشه میگه : حالا خودت بگووو !!!

امروز رفت سراغ چرخ خیاطی و عکس یکی از کتاباشو آورد و گفت : میخوام شلوال این نینیه رو دُلُس کنم !!!

|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:32
ایلیا و تب سنج
سلام
ایلیا از خواب که بیدار شد احساس کردم تنش گرمتر از همیشست .
گفتم ایلیا تب داری ؟
گفت : نه !
بعد از چند ثانیه گفت : تب سَ ن بذار خوب بشم !!! (تب سنج )





دوربین و بابایی برده بود مجله و این عکسارو با گوشی انداختم واسه همین کیفیتش خوب نیست ...
آخه دلم نیومد ثبتش نکنم .
|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 12:26
ایلیا و شمع
سلام
برقای شما هنوزم قطع میشه ؟ 
حالا که هوا خنکتر شده تحملش راحتتره ...
اینم چند تا عکس از ایلیا با شمع تو بی برقی های گذشته :





|+|
نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 11:34
2...2...2

ایلیای گلم

دوسال و دوهفته و دوروزگیت 

مبارک

|+|
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 9:51
ماجراهای ایلیا و سه چرخه !!
سلام

ماجراهایی داریم با ایلیا و سه چرخَش ...
هَمَش دغدغه اینو داره که: کجا پارکش کنه !
جای پارکش خوبه ؟!
ببرمش جلوتر !
دنده عقب برم !
چرا بوق نداره ؟!
کمربند ایمنیشو میبنده و بعد صدام میکنه : مامانی گیر اُشتادم ( افتادم ) . میگم مامانی چرا کمربندتو میبندی ؟ میگه : پلیس دَبام (دعوام ) میکنه !!!
امروز تو آشپزخونه مشغول بودم ، سوار سه چرخه شد و اومد و گفت : کاری نداری؟ میخوام برم مجله !!!! ( به تقلید از بابایی )
دیروز لوله جاروبرقی رو برداشته بود و میگفت : ماشینمو بنزین بزنم !!!





|+|
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 0:51
منو بگل کن ...
سلام
تقریبا یه ماهی میشه که ایلیا هر وقت میخوام آشپزی کنم می گه : مامان منو بگل (بغل) کن میخوام نیگا کنم . 

منم میذارمش رو کابینت و از اونجا قند عسل مامان به کارام نگاه می کنه و هی سوال میپرسه : مامان می خوای چیکار کنی ؟   مامان الان اماده شد؟   من میخوام ...    یکی من، یکی بابایی ، یکی مامانی ... 
برنج و ابکش میکردم ایلیا گفت : چرا اینو ریختی ؟!


 
از رو فرش یه پر بالش پیدا کرد و آورد به من نشونش داد := مامان این چییه ؟ - این پر ه مامان .
من پل (پر) بخوام (میخوام ) اُشتاده (افتاده ) بود رو زمین .

تقریبا اکثر رنگها رو میشناسه و اولین رنگی رو که یاد گرفت آبی بود . بنش : بنفش  آبی : ابی  زد : زرد  سز : سبز  نانِجی : نارنجی      قهوه ای : قهوه ای   قرمیز : قرمز   صویَتی : صورتی  سبید :سفید  رنگ سه چرخشو هم خودش انتخاب کرد .



وقتی یکی از اسباب بازیهاشو خراب میکنه میاد و میگه : مامان الاب (خراب ) کردم . و بلافاصله خودش میگه : اشکال نداره  . من میگم : اشکال نداره ؟!  اونم میگه : اص  لن  ( اصلا ) !!

هر وقت می خواد لباسی رو که واسش هدیه اوردن بپوشه یا با اسباب بازی ای که هدیه بوده بازی کنه می گه : اینو ... اریده ( خریده ) و اسم همه رو با هدیه هاشون میدونه و یادشه .
مخصوصا یه تیشرت و شورت هست که خاله آزاده واسش خریده و واسه دو سال قبله هنوزم وقتی میخواد لباس عوض کنه میگه :  خاله آزاده اریده بخوام ( اونی که خاله آزاده خریده میخوام ) حالا تیشرته تا رو نافشه و منم دیشب یه جایی گذاشتم که دیگه دستش بهش نرسه و یادگاری واسش بمونه .

ایلیا و حامد :

ایلیا و حامد

تموم ماشینانشو رو زمین پخش کرده بود و با سه چرخش از روشون رد میشد . بابای ایلیا ماشینارو جمع کرد و گذاشت تو کمد ایلیا . ایلیا گفت : بابایی اینایو جم ( اینارو جمع ) کرد تا من اذیت نشم !!!!

اسم افراد و یه بار که بشنوه یاد میگیره .

روی یکی از لباساش عکس سه تا بچست که وسطیه دختره . میگه این ممدصادگه (محمدصادقه) این فاطمه کوچولو ِو اینم آقا ایلیا !!!

یه روز تو تاکسی پولو ازم گرفت که خودش بده به راننده و گفت : آقای داننه بشماییید ( آقای راننده بفرمایید )

هر وقت یه کاری رو ازش بخوام و اون نخواد اونو انجام بده میگه : من بلد نیست ََ ...م ! تو بلدی !
ایلیا و مامانی ،مکان : پل خواجو اصفهان،اگه تونستین مارو پیدا کنین

بابایی و ایلیا ، مکان :قلعه رودخان فومن



ایلیا ، مکان : جواهرده رامسر " این دمپایی که پاشه رو به قول خودش : بابابوزوگ ، خریده و همش پاش بود و وقتی هم میگفتم ایلیا کفش پات کن ، میگفت : میخوام راحت باشم !!!!



ایلیا ، مکان : رستم آباد ، سفیدرود



ایلیا و مامانی ، مکان :اسکله بندرانزلی

اینجا که بودیم همش ایلیا میگفت : میخوام برم اب بازی !!! منم تمام مدت دستشو داشتم که یه وقت ...



|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 12:12
خاله آزاده، تبریک...

خاله آزاده جونم قبولی شما رو در رشته ریاضی دانشگاه امیرکبیر تهران

تبریک میگم

آرزوی ما موفقیت و سلامتی و خوشبختیه توست .....

|+|
نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 22:58
ایلیا و سه چرخه ...
سلام

ایلیا چند وقتیه داره تعارفات معمول بین مردمو یاد میگیره و مدام هم ازشون استفاده میکنه . نمیدونم خوبه بچه ای به این سن اینجوری حرف بزنه یا نه ؟ شاید بهتر باشه فعلا از واژه های کودکانه استفاده کنه ...
بشمایید : بفرمایید  
بعد از شنیدن صدای عطسه میگه : عافیت باشی ، سلامت باشی !!!
اگر هم عطسه کنه و من این جمله رو نگم ، بلافاصله میگه : مامان عطسه کردما ! بگو عافیت باشی !!!
دس نکنه : دستت درد نکنه
دست شما درد نکنه ... ( این جمله رو مثل شعر میگه و بین کلماتش فاصله واضحی میذاره )
و هر وقت من ازش تشکر کنم ، میگه : قابلی نداشت !!!
تا میشینیم تو ماشین ، میگه : مامان میریم کجا ؟
و در طول مسیر هم که مدام در حال اسم بردن ماشینها ست و یا اینکه یک سره ازم سوال میپرسه ... گاهی وقتها دهانم حسابی خشک میشه بس که مهلت نمیده آب دهانم و قورت بدم !!!!!


بابای ایلیا واسه تولدش یه سه چرخه خریده ولی ایلیا فعلا نمیتونه رکاب بزنه ولی هر روز صبح که از خواب بیدار میشه اول میره سراغ چرخش و سوارش میشه و میگه مامان دورم بده ...
هر کی از ایلیا بپرسه عسل کی هستی ؟ میگه عسل مامانی ...
بابای ایلیا چیزی نمیگفت تا اینکه دیشب وقتی بازم ایلیا گفت من عسل تو نیستم ، عسل مامانیم ، بابای ایلیا گفت : اینجوری نمیشه ! باید یه دختر داشته باشم !!!!   من :   بابای ایلیا  :   







 

 

|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 2:14
تولد ایلیا
تولدت مبارک پسر گلم
ایلیا ، عسل مامان ، دوسال پیش ، سوم شهریور ۸۵ ساعت ۸:۵۰ دقیقه شب خانم دکتر در حالیکه خاله سمانه هم بالا سرم بود ، به من که از شدت درد بیهوش شده بودم ، گفت : نمی خوای گل پسرتو ببینی ؟ منم چشمامو باز کردم و تو رو دیدم ، تو ای فرشته کوچولوی من ....
و تو حسابی واسه خودت عاقل شدی و فهمیده . گاهی واقعا شک میکنم که تو واقعا دو سالته ؟!
از وقتی ( تقریبا دو ماه قبل ) کتاب حسنی تو جشن تولد تپلی رو واست خریدم هر روز باید واست بخونمش و قافیه هاشو  از حفظ با من می خونی و اخرش که میشه میگی مامان واسه من جشن تولد نخریدی ؟! منم میگم مامان روز تولدت بشه واست کیک میخریم و تو شمعها رو فوت کن و اون روز جشن تولد تو ِ ...
دیشب رفته بودیم مرکز خرید گوشی . و تو اونجا چقد ذوق می کردی گوشیهای آشنا رو میدیدی ( مخصوصا گوشیه بابایی رو ) و صدامون میکردی و بهمون نشون میدادی .
پسرم هر چی که بزرگتر میشی ، شیطون تر و بازیگوش تر میشی . از خدا میخوام به من ارامش بیشتری بده و در مقابل شیطونیهات که حق مسلمته ! با منطق بیشتری برخورد کنم و باهات تندی نکنم 
خدایا از اینکه ایلیا رو به من دادی هر چقدر ازت تشکر کنم بازم کمه ... خدایا به من لیاقت داشتن این فرشته اسمونی رو بده 
خدایا سلامتی ایلیا رو ازت میخوام ... نمیخوام هیچ وقت بیمار بشه ، هیچ وقت
خدایا من همچنان نگران رشد کمش هستم، خدایا اون الان کلی کمبود وزن داره . چطور باید جبران بشه ؟ خدایا کمک میخوام ازت ...

** فعلا عکس وبلاگو عوض کردم ، تا بعد که بتونم عکسای بهتری تو وبلاگ بذارم .
|+|
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 10:29