تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
من خاله شدم .
سلاااااااااااااااااام

من خاله شدم ، نی نی سمانه دیروز عصر به دنیا اومد 

خیلی عجله داشت و چند روزی زودتر به دنیا اومد 

دیروز بعد از پاره شدن ک ی س ه آ ب مجبور شدن زودتر از زمان تعیین شده ع م ل س ز ا ر ی ن و انجام بدن و حامد  کوچولو ی ما به دنیا اومد

خدایا شکرت که مادر و بچه هر دو سالمن 

اینقده خوردنیه که نگووووووووو

بووووووووووووووووووووووووووووووس واسه همه

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 10:55
اولین برف زندگی ایلیا .
سلااااااااااااام

خوبین ؟
من که خیلی خوبم چون این چند روزو تو خونه پیش ایلیا بودم ،
ایلیا هم کلی خوشحال میشه وقتی بیدار میشه ، منو میبینه .

جمعه عزیز ِ ایلیا از حج برگشت و کلی مهمون داشتن و این وسط به ایلیا خیلی خوش گذشت ، چون با بچه های دیگه حسابی شیطونی کردن و آتیش سوزوندن .
ایلیا هم هی میرفت پیش عزیزش و میگفت : ادید  ...  ادید   و کلی دلبری میکرد .

دیشب برقا که قطع شد ، شمع روشن کردیم و ایلیا متوجه سایه های روی دیوار شد ، باباش واسش شکلهای مختلف میساخت و ایلیا خیلی خوشش اومده بود و خودش هم سعی میکرد که با دستاش رو دیوار شکل بسازه و چند بار هم سایه خودشو بوسید !!!

دیشب دراز کشیده بودم و چشامو رو هم گذاشته بودم ، ایلیا اومد نزدیکم و دست کشید رو موهامو گفت :نااا ژی ... نااا ژی .
اونقده ذوق کرده بودم که نگوووووووو .

ایلیا یه وقتایی انگشتشو فشار میده رو شکمش و میگه : ماما    ماما
( به تقلید از عروسکش ) !!!

دیروز مدام کلاهشو میاورد و می خواست سرش کنه و بره تو بهار خواب برف ببینه .

دیروز یه ماشی تو کوچه تو برفا گیر کرده بود و صدای چرخیدن چرخا و سروصدایی که راه انداخته بودن باعث شد بابای ایلیا بره و از پنجره ببینه چه خبره و اگه کمک میخوان بره و ایلیا هم تو بغلش بود ...
حالا تا صدای بوق ماشین یا هر صدایی ، از تو کوچه بیاد ایلیا می خواد بره و از پنجره به بیرون نگاه کنه و می گه : آقا .... بیب  !!!

ایلیا چند وقتیه مداد و خودکار دستش میگیره و سعی میکنه نقاشی کنه ، البته فعلا فقط خط خطی میکنه .
از دست چپش بیشتر واسه نقاشی استفاده می کنه و گاهی هم مدادو دست راستش می گیره .
یعنی ایلیا چپ دسته ؟ اصلا میشه الان چنین نتیجه گیری ای کرد ؟

دیشب خودم جلوی موهاشو کوتاه کردم ، خیلی بلند شده بود و مدام تو چشماش بود . شاهکاری خلق کردم که بیا و ببین .

ایلیا وقتی کارشو انجام میده به پنپرسش دست میزنه و میگه : دیش ... دیش  ( جیش )
یا اینکه میره دم توالت و در میزنه و به من میگه : دیش ... دیش  تا برم عوضش کنم و بشورمش .

راستی یه اخبار دندونی !!!
ایلیا دندون دهمش هم درومد .
قابل توجه افسون عزیز :
دندون آسیای کوچک پایین سمت راست ...

آهان اینو یادم رفت بگم ، ایلیا دیشب منو خوابوند و متر آورد و قدمو اندازه گرفت !!!

بوووووووووووووووووووس واسه همه نینیها و مامانای نازنازی .

|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 11:25
تولد خاله سمانه ...

     خاله سمانه مهربونم تولدت مبارک

  امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق و خوشبخت باشی

    نی نی نازت هم به سلامتی به دنیا بیاد

از طرف ایلیا و مامانی

 

|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 12:13
شانزده ماهگی
سلاااااااااام


همگی خوبین ؟ نشنیدم ... بلندتر ..... بَ .... لِ ...ه 

خوب ، خدا رو شکر

چه می کنین با این سرما

می گم چه کیفی میده از یه وبلاگ دیگه شکلک کف بریااا  ( مثل افسون  )

عارضم به حضور انورتون ، در راستای سریال بوف کنون ، ایلیا ، در شب یلدا   دوباره خودشو بوف کرد و منو بابا شو و صد البته حاضرین در مجلس    ! !! رو سکته ناقص داد . خودشم چقد گریه کرد

البته بیشتر ترسیده بود  اولش که اصلا پیش هیشکی نمیرفت و مدام ازبغل من به بغل آقای پدر در رفت و آمد بود

تازه داشت یخاش باز میشد  که با زانو افتاد رو لبه زیر گلدونی ( خونه عموی بابای ایلیا )  که خیلی  هم تیزبود  من اولش فکر کردم سرش خورده به گلدون و سرشو ماساژ میدادم ولی دیدم آروم نمیشه و متوجه شلوارش شدم که رو زانوش پاره شده و خونیه
شلوارشو که بالا زدم دیدم ای وای بد جوری پاشو بریده ...
سریع بردیمش یه درمانگاه شبانه روزی همون نزدیکیا و دکتر پاشو دید و گفت بخیه لازم نیست فقط پانسمان بشه   

خدا رو شکر به خیر گذشت ....

این روزا ایلیا تلاش میکنه حروف "ش" و "س" رو بگه .
بهش میگم بگو "عسل "
میگه : ا... شَ  ( اونقده با مزه میگه نوک زبونش میچسبه به پشت دندونای بالاش )

مامان که میگه دلم غش میره براش ... ( م...ا ما ) بخش اولشو به صورت کشیده میگه ، بابا رو هم به همین صورت میگه

اِ ... افسون نخند .
گفتم نخند ....

دیشب اتو رو آورد و شلوارشم از تو کشوش آورد که اتو کنه ، به میز اتو اشاره میکرد که شلوارشو رو اون بذاره و همین کارو هم کرد و کارش که تموم شد شلوارشو برد تو کشو گذاشت
البته کلی گذشت تا قانع بشه بدون اینکه اتو رو به برق بزنه ، لباسشو اتو کنه

ایلیا از مهدکه برمیگرده چار دست و پا راه میره و ادای بچه های کوچیکتر از خودشو درمیاره

   ایلیا ، عسل مامان ،  پسر گلم ، ۱۶ ماهگیت مبارک ، انشاالله ۱۶۰ ساله بشی                         و .....

 

بووووووووووووووووووووووووووووووووووس 

|+|
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 9:56