خوبین ؟ خوشین ؟ در سلامت کامل به سرمی برین ؟ هووووو ... ![]()
آقایون خانوما به خدا من تنبل نشدم ![]()
فقط سرم خیلی شلوغه و تو محل کارم هم دسترسیم به اینترنت خیلی محدوده ![]()
خونه هم که میام باید به خونه و زندگیم برسم ننه وقت ندارم بیام نت
حالا یکی نیست بگه پس اونیکه عصرها کامنت از خودش دروکنه کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟ ![]()
خلاصه خواهر ، گرفتاریم ... ![]()
بعدشم اصلا یه وقت فکر نکنین به خاطرحرفای افسون خورده تو ذوقمــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااا ![]()
حالا یه کمی هم بشنوید از مکالمات مادر و پسر : ![]()
![]()
ایلیا به سیب سرخ اشاره می کنه و می گه : انا ... ![]()
مامان ایلیا : این سیبه پسرم . ![]()
ایلیا : انا ... ( انار ) ![]()
مامان ایلیا : ![]()
********
مامان ایلیا : ایلیا ، پسرم ، خاله تو مهد غذا تو بهت داد ؟
ایلیا : نــــــــــه ...( یه مدل قشنگی میگه
)
مامان ایلیا : مامانی رو دوس داری ؟ ![]()
ایلیا : نــــــــــه ...
مامانی : ![]()
![]()
*******
چند شب قبل رفته بودیم خونه عموی ایلیا ، نمی دونم این بچه ها چرا اینجورین ؟ ![]()
ایلیا خودش کلی اسباب بازی داره ، ولی وقتی می خواستیم بیاییم خونه ، گیرداده بود به یکی از
عروسکای شیما ، از اینایی که شکمشونو فشار بدی مامان و بابا می گه و می خنده و گریه می کنه
و .... . در کمال تعجب شیما گفت اشکالی نداره بذارین ببره عروسکو ![]()
آخه شیما اصلا وسیله هاشوبه کسی نمی ده .
به ایلیا گفتیم : ببین خاطرت خیلی واسه شیما عزیز بوده که از عروسکش گذشته ![]()
![]()
*******
![]()
![]()
![]()
یه سوال : به نظر شما ایلیا تو مهد اذیت می شه ؟ با توجه به سنش . البته فقط از صبح تا ظهره ...


