تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
ایلیا ، تب ، مشهد ، تب ، بوس ، شمال ...

سلام
 سه شنبه ۱۰/۷/۸۶ ایلیا رو واسه اولین بار بردیم مشهد ، من و بابای ایلیا و عزیز جونِ ایلیا و عمه های ایلیا و خودِ ایلیا .
یه روز قبل از حرکت ایلیا تب کرد بردیمش بیمارستان اطفال . گلوش عفونت کرده بود . منو بابای ایلیا دو دل بودیم که بلیطای قطار و پس بدیم یا نه ولی خدا رو شکر تبش قطع شد و تونستیم به سفری که هفت ساله منتظرش بودم بریم ...
شب قدر آخری رو هم مشهد بودیم البته من به خاطر ایلیا تا آخرش حرم نموندم اون شب خیلی سرد بود و درهای حرمو بسته بودن و باید تو حیاط می نشستیم و ایلیا هم اون همه جمعیت و در حال گریه ندیده بود و زده بود زیر گریه و لج می کرد برا همین رفتیم خونه ...
روز شنبه ۱۴/۷/۸۶ برگشیم خونمون ، منم که خیلی خسته بودم اون روز نتوستم آپ کنم ...
شنبه بعدش هم که عید فطر بود و منم مثل بقیه خونه نبودم و باز هم نتوستم مطلبی بنویسم و عید و تبریک بگم و حالا اینجا قضاشو !! به جا میارم ...              " عید همه مبارک
راستی پنج شنبه میریم شمال ( ان شاءالله ) جشن عقد خاله فاطمهِ ایلیا . پس شنبه نمی تونم آپ کنم خیلی خیلی ببخشید به خدا تنبل نشدم پپپپپپپپپپپیش میاد دیگه .
راستی ایلیا دیروز دوباره تب کرد و بردمش دکتر این دفعه گوشش عفونت کرده البته از امروز صبح خدا رو شکر تبش قطع شده ولی چرا پسر کوچولوی مهربونِ من این همه مریض میشه ؟؟
گفتم مهربون ، یاد مهربونیاش افتادم هر روز ایلیا مراسم بوس کنون داره و هِی میاد منو باباشو بوس می کنه و ول کُن هم نیست
قربون پسر شیرین عسل مهربون خودم برم الهی ...

|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 13:38
دست ایلیا بووف شده !
الان که اين مطلب و مي نويسم هنوز از اتفاق ديشب ناراحتم که چرا  يه لحظه از ايليا غافل شدم ...
ديشب خونواده باباي ايليا رو واسه افطار دعوت کردم . همه چيز خوب پيش رفت و ايليا هم خيلي خوب بود و جز چند بار که شير مي خواست لج نکرد . بعد از شام يه لحظه رفتم پيش جاريم بشينم که تو يه چشم بهم زدن ايليا چاقوي ميوه خوري رو از تو بشقاب عمه اش برداشت و از طرف تيزيش تو دستش گرفت و تا عمه بياد و از دستش بگيره ايليا چاقو رو کشيد و دستشو حسابي بريد ...
عزيزم چقد گريه کرد تا عموش دستشو بست .
بعد از رفتن اونا باباي ايليا براي اينکه مطمئن بشه که ديگه خون نمياد دوباره بانداژ و باز کرد و باز خون زد بيرون و اينبار ايليا خيلي بيشتر گريه مي کرد و درواقع ضجه ميزد و منم با ايليا اشک مي ريختم ...
بردمش تو بهارخواب کمي قدم زدم و تو بغلم محکم نگهش داشتم کمي آروم شد ولي تا ديد منم گريه مي کنم دوباره زد زير گريه ...
بالاخره شير خورد و همراه با هق هق خوابش برد .

من و بابا ي ايليا هميشه وقتي ايليا چاقويي رو برمي داشت به جاي اينکه چاقو رو از دستش بکشيم محکم دستشو مي گرفتيم و اون دستشو باز مي کرد و چاقو رو مي انداخت ولي اينبار تا من بيام بجنبم و خودمو به ايليا برسونم کار از کار گذشته بود .
از دست بانداژ شدش عکس گرفتم حتما ميذارم ...

پريشب خاله سما اينا اومده بودن خونمون نمي دونين ايليا چي کار مي کرد ! کتاب آموزش علومشو آورده بود و اصرار داشت حتما خالش واسش توضيح بده و من مي گفتم قبول نداشت تا ما دو تا ميومديم دو کلمه با هم حرف بزنيم سرشو مي برد جلو صورت خالش و مي خواست که کتابو واسش بخونه !
" ايليا تقريبا از يه ماه قبل وقتي مي خواد چيزي رو بهمون بگه سرشو کج مي کنه و صورتشو مياره جلو صورت ما و تا نگاهش نکنيم حرفشو نمي گه !!
از يه سالگي سعي مي کنه پا تو کفش بزرگترا کنه !!!

راستي ۱۵ رمضان " روز تولد امام حسن (ع) " عقد خاله فاطمه ايليا بود. ان شاالله که خوشبخت بشن . بعد از ماه رمضون جشن عقدشونه ايليا از حالا تمرين رقصشو شروع کرده !
 
کتاب داستانشو واسش می خوندم . نی نی کوچولوی توی کتاب شلوار نداشت . به ایلیا گفتم ببین نی نی شلوار نداره فقط پوشک داره . اونم سریع بلند شد و رفت از تو کشوی لباساش یه شلوار برداشت و آورد !!!! قربون پسر باهوشم برم . عمر منی همه زندگیه منی ...

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 13:23