تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
ایلیا کمک می کند ...

 

 

 

سلام

واااااااااااای چقد خسته ام ...
اصلا دلم نمی خواد تو وبلاگ ایلیا از چیزی غیر از ایلیا بنویسم ولی خوب این اسباب کشی ما به ایلیا هم مربوط می شه .
هم موقع بسته بندی وسیله ها کلی کمکمون کرد !!! و هم موقع چیدن وسیله ها .
در مورد همه چیزم اظهار نظر می کنه ( این یه قلمشو دیگه مطمئن مطمئنم که به باباش رفته )

الان مدتیه اگه چیزی بخواد و بهش ندیم می خوابه رو زمین و سرشو میذاره رو دستاشو گریه می کنه و تا به خواستش نرسه ول کن نیست . نمی خوام به گریه و لج کردن عادت کنه . چی کار کنم ؟؟

گوشه چشمش گل مژه زده ( البته الان تقریبا خوب شده ) بردیمش چشم پزشکی ، خانم دکتر فرمودن به خاطر کاکائو ایجاد شده !!! پس تا اطلاع ثانوی کاکائو ممنوع ...                   

چند تا عکس از کمکای ایلیا گذاشتم ولی نشون نمیده   شاید بعدا گذاشتم .

۲۸ شهریور تولدم بود  اِی پیر شدیم ننه .

نمی دونم چرا اینجوری شدم حوصله نوشتنو کامنت گذاشتن ندارم خیلی از دوستان ناراحتن که چرا بهشون سر نمی زنم واقعا شرمنده همتونم .
گاهی سر می زنم ولی حال و حوصله کامنت گذاشتن ندارم . نمی دونم شاید افسردگی فصلیه !!!

 نظر شما

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:38
بدون شرح
بدون شرح :

 

 

 

 

 

هفته گذشته دندون پنجم ایلیا هم نیش زد ، دندون ششم هم پیله کرده و کمی هم باعث بی قراری ایلیا شده ...

تا شنبه بعد ... 

 نظر شما

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 12:0
ایلیا و آب دادن به گلها !!
 

 سلام 
سلام به همه دوستای خوب خودم و ایلیا ، همه اونایی که تو این مدتی که نبودم فراموشم نکردن و به وبلاگم سر زدن . از همتون ممنونم و خوشحالم که تو دنیای مجازی تونستم دوستای به این خوبی پیدا کنم . آپ قبلی رو با عجله نوشتم و فرصت نشد از ایلیا عکس بذارم ، دوست داشتم تو سالروز تولدش عکسای تولد تا یه سالگیشو گلچین کنم و بذارم ولی نشد ، امیدوارم بتونم تو اولین فرصت این کارو انجام بدم ... .
شمال خیلی خیلی خوش گذشت و جای تک تکتون خالی بود ... .
ایلیا هم که حسابی بهش خوش گذشت و شیطونی کرد و البته کلی هم خراب کاری کرد و به بابام اینا خسارت وارد کرد ، از شکستن شاخه گل بگیر تا خراب کردن کنترل تلویزیون ... .
آب و هوای خوب شمال باعث شده بود اشتهای ایلیا باز بشه و خیلی بهتر غذا می خورد ولی الان باز هم بدغذا شده .
ایلیا حالا دیگه اجزای بدنشو می شناسه و هر کدومو ازش می پرسم سریع نشون می ده ولی بینی رو هر کار می کنم یاد نمی گیره !
- ایلیا زبونت کو ؟
- ایلیا زبونشو در میاره و راضی هم نمی شه که دوباره برگردونه سرجاش !!!
- ایلیا دستت کو ؟
- ایلیا شروع می کنه به دست زدن ...
- ایلیا پاهات کو ؟
- پاشو از رو زمین بلند می کنه ...
-ایلیا موهات کو ؟
-موهاشو با انگشتاش می گیره و می کشه !!!
- ایلیا گوشت کو ؟
- گوششو نشون می ده .
- ایلیا چشمات کو ؟
- انگشتشو فرو می کنه تو چشمش !!! 

چیزایی که ایلیا می گه :
بابا               ماما ( البته باید کلی منتشو بکشم تا بگه  )               بددددده : بده                
با ( بادستش اشاره می کنه ) : بیا                ماب : آب 
ایوو : الو                ایی : علی                           ناززززی : نازی ( با دستش مثلا ناز می کنه که بیشتر شبیه زدنه !! )


- ایلیا ب‌‌َ بَ یی چی می گه ؟
- بَ .. بَ .. بَ
ایلیا اسب چی می گه ؟
- با دهانش صدا در میاره : پوتکو .. پوتکو
- هاپو چی می گه ؟
- آپ .. آپ

ایلیا در حال کندن گلای رو ایوون خونه بابام اینا : 


ایلیا و فیگور موش :
 


ای بابا چرا به این گلا آب نمی دین ؟ خوب شد من اومدمااااااا ... !!!
 


اِ ... خوب خودمم گلم دیگه ، به خودمم آب می دم !!!
 


آخ چقد تشنم بود ...
 


حالا یه دوش بگیرم ، مامان رویا گناه داره تازه حمومم کرده و لباسامو عوض کرده  !!!
 

 دیشب برا اولین بار قاشق و گذاشت تو دهانش و ماست خورد . ( قبلا فقط قاشقو می زد تو غذا ... ) .

وقتی می خواهیم بریم بیرون ، ایلیا سریع جورابمونو می ده دستمون و می گه  آ .. آ .. آ  و تا ازش تشکر نکیم دست بردار نیست !!!

وقتی آب می خواد خیلی لج می کنه و زورش میاد بگه : آب !! اگه لیوانش دم دست باشه میاره می ده به من و به ظرف آبش اشاره می کنه ... .

پ . ت ( ساعت ۱۱ صبح ) : امروز بالاخره واکسن یه سالگی ایلیا رو زدم خدا کنه تب نکنه ، می گن یه هفته بعد معلوم می شه .

تا شنبه بعد ...

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 9:10
تولد ایلیا
پسرم ، ایلیا ، امروز اولین سالروز تولدته ...
امیدوارم سالهای سال موفق و پیروز ، سالم و سرحال و ... کنار من و پدرت باشی و من و پدرت شاهد رشد و شکوفاییت و بالندگیت باشیم .

پارسال همچین روزی ساعت ۸ و ۵۰ دقیقه شب به دنیا اومدی ، چه حس شیرینی بود اون لحظه که اولین بار دیدمت و تو آغوشم گرفتمت....
با اومدنت زندگی من و پدرتو شیرین تر و گرم تر کردی ...

ایلیا دوستت دارم مامانی ، قربونت برم عسل مامان ...

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 16:13