سلام
سلام به همه دوستای خوب خودم و ایلیا ، همه اونایی که تو این مدتی که نبودم فراموشم نکردن و به وبلاگم سر زدن . از همتون ممنونم و خوشحالم که تو دنیای مجازی تونستم دوستای به این خوبی پیدا کنم . آپ قبلی رو با عجله نوشتم و فرصت نشد از ایلیا عکس بذارم ، دوست داشتم تو سالروز تولدش عکسای تولد تا یه سالگیشو گلچین کنم و بذارم ولی نشد ، امیدوارم بتونم تو اولین فرصت این کارو انجام بدم ... .
شمال خیلی خیلی خوش گذشت و جای تک تکتون خالی بود ... .
ایلیا هم که حسابی بهش خوش گذشت و شیطونی کرد و البته کلی هم خراب کاری کرد و به بابام اینا خسارت وارد کرد ، از شکستن شاخه گل بگیر تا خراب کردن کنترل تلویزیون ... .
آب و هوای خوب شمال باعث شده بود اشتهای ایلیا باز بشه و خیلی بهتر غذا می خورد ولی الان باز هم بدغذا شده .
ایلیا حالا دیگه اجزای بدنشو می شناسه و هر کدومو ازش می پرسم سریع نشون می ده ولی بینی رو هر کار می کنم یاد نمی گیره !
- ایلیا زبونت کو ؟
- ایلیا زبونشو در میاره و راضی هم نمی شه که دوباره برگردونه سرجاش !!!
- ایلیا دستت کو ؟
- ایلیا شروع می کنه به دست زدن ...
- ایلیا پاهات کو ؟
- پاشو از رو زمین بلند می کنه ...
-ایلیا موهات کو ؟
-موهاشو با انگشتاش می گیره و می کشه !!!
- ایلیا گوشت کو ؟
- گوششو نشون می ده .
- ایلیا چشمات کو ؟
- انگشتشو فرو می کنه تو چشمش !!!
چیزایی که ایلیا می گه :
بابا ماما ( البته باید کلی منتشو بکشم تا بگه ) بددددده : بده
با ( بادستش اشاره می کنه ) : بیا ماب : آب
ایوو : الو ایی : علی ناززززی : نازی ( با دستش مثلا ناز می کنه که بیشتر شبیه زدنه !! )
- ایلیا بَ بَ یی چی می گه ؟
- بَ .. بَ .. بَ
ایلیا اسب چی می گه ؟
- با دهانش صدا در میاره : پوتکو .. پوتکو
- هاپو چی می گه ؟
- آپ .. آپ
ایلیا در حال کندن گلای رو ایوون خونه بابام اینا :

ایلیا و فیگور موش :

ای بابا چرا به این گلا آب نمی دین ؟ خوب شد من اومدمااااااا ... !!!

اِ ... خوب خودمم گلم دیگه ، به خودمم آب می دم !!!

آخ چقد تشنم بود ...

حالا یه دوش بگیرم ، مامان رویا گناه داره تازه حمومم کرده و لباسامو عوض کرده !!!

دیشب برا اولین بار قاشق و گذاشت تو دهانش و ماست خورد . ( قبلا فقط قاشقو می زد تو غذا ... ) .
وقتی می خواهیم بریم بیرون ، ایلیا سریع جورابمونو می ده دستمون و می گه آ .. آ .. آ و تا ازش تشکر نکیم دست بردار نیست !!!
وقتی آب می خواد خیلی لج می کنه و زورش میاد بگه : آب !! اگه لیوانش دم دست باشه میاره می ده به من و به ظرف آبش اشاره می کنه ... .
پ . ت ( ساعت ۱۱ صبح ) : امروز بالاخره واکسن یه سالگی ایلیا رو زدم خدا کنه تب نکنه ، می گن یه هفته بعد معلوم می شه .
تا شنبه بعد ...
نوشته شده توسط رویا در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 9:10