تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
ایلیا شبیه کیه ؟
بابای ایلیا  تو وبلاگش عکس بچگیهاشو گذاشته و بعضی از دوستان گفتن ایلیا شبیه باباشه .
برا همین عکس خودمو بابای ایلیا و ایلیا رو می ذارم تا دوستا راحتتر بتونن نظر بدن .

این آقا پسرو که می شناسین ؟


اِ اِ اِ اِ ... چطور نمی شناسین !  این همون ایلیا جیگر ، قند عسل ، خوش تیپ ِ دختر کُش ِ وبلاگستانه دیگه !!!

این یکی رو چی ؟ ( قربونش برم از بچگی معلوم بوده می خواد چه عسلی بشه   )

این دختر خانم متفکرو چی ؟


خوب حودمم دیگه ، اینجا ۸ ماهمه .

تا شنبه بعد ...

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 9:20
ایلیا راه می رود !!!

 ایلیا‌ ده ماه‌‌ و ده روزش که شد بالاخره راه افتاد . ( البته اگه اون یکی دو قدمی رو که قبلا برمی‌داشت حساب نکنیم ! ) . فعلا چند قدمی راه میره و میفته.
استفاده ای که از پاش میکنه خیلی جالبه خیلی وقتا ترجیح می‌ده به‌جای دستش از پاش استفاده کنه ، مثلا توپشو با پاهاش حرکت بده یا ... علاقه زیادی هم به گذاشتن پاهاش تو ظرف غذای ما داره !

روز دوشنبه با ایلیا تو اتاق بازی می‌کردم که یه مرتبه رفت سراغ گهوارهش‌ ازش بالا رفت‌و خودشو انداخت توش. اونقد سریع این کارو کرد که انگار چند باری تمرین کرده ...

بابای مهربون این هفته یه سری اسباب‌بازی جدید واسه ایلیا خریده که یکیش شونزده مکعب رنگیه که از رنگای قرمز و سبز و آبی و زرد ساخته شده . وسیله خوبی واسه تمرین چیدن اشیاء روی همه و هماهنگی حرکت دستا رو افزایش می‌ده . برای آشنایی و شناخت رنگها و پرورش قوه خلاقیت بچه‌ها خیلی مناسبه ... . البته ایلیا فعلا تمایلی به چیدن مکعب‌ها نداره ، ما هم که براش رو هم می‌چینیم با یه حرکت بهم می‌ریزه ... .

تازه یه کامیون هم داره که یه روبان بهش وصل کردم و می‌دونه که اگه روبان رو بکشه ماشینش میاد پیشش و لازم نیست خودش نزدیکتر بره ...
در واقع با این کار ، ایلیا به یک رابطه علت و معلولی ساده پی برده و می‌دونه کشیدن نخ باعث اومدن ماشین می‌شه.

هفته قبل ایلیا رو دوباره بردیمش پیش دکترش ...
بعد از وزن کردن ، گفت افزایش وزن نداشته ، و منم دوباره تاکید کردم که ایلیا خیلی کم غذا می‌خوره یعنی درحد صفر... بالاخره این بار حرفمو باور کرد ! آخه دفعات قبل که می‌گفتم ایلیا غذا نمی‌خوره یه جوری نیگام می‌کرد که انگار من دارم اغراق می کنم !!خلاصه واسش شربت مینادکس و شربت آهن نوشته که تازه اینا رو هم با قطره چکون با زحمت زیاد و همراه با جیغ و داد ایلیا می‌ریزم تو حلقش !!! (خب چی کار کنم، مجبورم وگرنه نمی‌خوره .)

جمعه عصر حوض بادی ایلیا رو تو آشپزخونه آب کردم و ایلیا رو گذاشتم توش آب بازی کنه و خودم به کارام برسم . اولش نمی‌رفت توش ولی وقتی کمی آب به بدنش زدم و شعر شلپ شولوپ آب‌تنی رو براش خوندم ، راضی شد ... .
بعد از کلی بازی و سرو صدا و پاشیدن آب به اطراف احساس کردم خسته شده و آب هم سرد شده بود. تو حوله پیچیدمش و بردمش تو اتاق ، خودم برگشتم آشپزخونه که چیزی رو بردارم ، وقتی برگشتم دیدم ایلیا اومده و رفته تو آب نشسته و با دستاش محکم می‌کوبه روی آب و ذوق می‌کنه... منم که احساساتییییییییییی نتونستم جلو خودمو بگیرم حسابی بوسییییییییییییییدمش و تو بغلم چلوندمش.

تا شنبه بعد ...

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 8:55
ایلیای شکلاتی ...
 

 امسال ، سال اولیه که من روز مادر ، مامان بودم ...
هر‌‌‌‌‌‌چند ایلیا هنوز حرف نمی زنه ، ولی فکر می‌کنم سال بعد بتونم تبریکِ روز مادر‌و از زبون شیرینِ پسرم بشنوم...
بابای مهربون هم با این کارِ قشنگش و دوستای مهربونم ( شما ) با تبریکای صمیمیشون این روزو واسم جاودانه کردن ...

بابای مهربون ، محمدم ، دوستِ خوبم ، همسر عزیزم ، ...  یه دنیا ممنون .

خوب حالا می رسیم به گل‌پسر ، قندعسل ...

هفته قبل ایلیا رو بردم خونه خاله « سما » طبق معمول خونه خاله‌شو حسابی به‌هم ریخت و آتیش سوزوند.
کنترل تلویزیون خونه خواهرم‌اینا شکل ظاهریش و رنگش کاملا با مالِ خودمون فرق می‌کنه ، ولی ایلیا تا اونو دستش گرفت ، گرفتش سمت تلویزیونو کانال عوض کرد ، صداشو زیاد کرد ، کلی هم از این کارش ذوق می‌کرد. آخه می‌دونین ، تلویزیون خونه ما همیشه خاموشه ، منو بابای مهربون میونه خوبی با برنامه‌های آبکی صداو سیما نداریم ، اگه یه موقعی هم برنامه استثنائا خوبی داشته باشه از کارت تی‌وی رایانه! استفاده می کنیم . اینارو گفتم که بگم :
اون وقت چرا ایلیا اینقده به این جعبه جادویی علاقه داره ؟؟

« ایلیا در حال تماشای برنامه رنگین‌کمان »

 

دندون چهارم ایلیا نیش زده ، البته هنوز کامل بیرون نزده .
الان خیلی بامزست ، وقتی می خنده ، فقط سه تا دندونش پیداست . عسلِِِِِِِِِِِِِِِِِ مامانه این پسر ...

یه وقتایی حواسش نیست ، سه چهار قدمی راه می ره‌ ، ولی تا متوجه می‌شه ما نیگاش می‌کنیم ، دیگه راه نمی‌ره و می‌شینه رو زمین یا اینکه خودشو میندازه تو بغل ما... .

« ایلیا بعد از خوردنِ ویفرِ شکلاتی : »

 

« این مامانی ما نمیذاره یه دقیقه راحت باشیم ، هر کاری می‌کنیم ، ازش مدرک جرم می‌گیره!!!»

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 8:5
تبریک...



ایلیا جون وبلاگت رو موقتاً به تصرف درآوردم.

می بینم که خیلی دوست و رفیق پیدا کردی.

شماره تلفن میدی و میگیری. ای پسر بد، بابایی رو تنها گذاشتی؟


چند تا از اون شماره هاتو به منم میدی؟؟؟

مامان ایلیا!

پسر منو گول نزنن این دخترا


خب این یه شوخی بود از طرف
بابای ایلیا.

به چه مناسبتی؟؟

" روز مادر "



رویا جان!
امسال سال اوله که روز مادر ، مادری

روز مادر و روز زن مبارک

برای ایلیا خیلی زحمت می کشی مامانی

دستت درد نکنه مامانی


خسته نباشی

روزت مبارک


روز زن و روز مادر به همه دوستای رویا و ایلیا مبارک


از طرف بابای ایلیا

|+|
نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 6:50
ایلیا و گوشی تلفن
    روز يکشنبه ۳/۴/۸۶  ايليا طبق معمول با تلفن خونه بازي مي کرد ، ولي اين بار گوشي رو درست دستش گرفته بود و سرو صدا هم راه انداخته بود و ظاهرا با کسي صحبت مي کرد... بعد گوشي رو پرت کرد رو زمين . من که در حال شکار لحظه ها بودم و فيلم مي گرفتم ، اينجوري شدم  
گوشي رو برداشتم ديدم ، بببببببببله ! آقا رديالو زده و شماره خونه بابام اينا رو گرفته ... خواهرم ( فاطمه ) مي گفت : پسرتونو جمش کنيد ، آقا مزاحمي زنگ مي زنه !!!!
بعد اين ماجرا براش يه گوشي اسباب بازي خريديم ، فعلا با اون مشغوله :

    (شماره بابايي چند بود ؟ )

( بابايي گوشي رو بردار... )

( اين شماره‌ي کيه ؟ )

( اگه گفتين کي بود ؟!  خوشتیپی هم شده واسمون دردسر !! )

( واااااااااي سيريش شده !!! )

( بابا ما از خير اين تلفن گذشتيم ... )

 بابام اینا که اینجا بودن ، دیدم یه بار بابام به ایلیا نشون داد که چطور از پله پایین بیاد و حالا چند روزیه که از پله پایین رفتنو هم یاد گرفته ، بر می گرده و دنده عقب از پله میاد پایین .
به همین صورت از تخت هم پایین میاد... .

از بس واسه اینکه غذا بخوره ، هر چی بهش دادم سرمو تکون دادمو گفتم : به به ، حالا هر چی که می ذاره تو دهنش ( حتی آشغال رو زمین ) ، سرشو تکون میده و یه چیزی شبیه به به می گه !
جالب اینجاست که خودشم می دونه نباید آشغال بخوره ، چون وقتی صداش می کنم ، سریع از دهنش در میاره و میندازه بیرون ! ولی آقا از بس کنجکاو تشریف دارن ، باز هم هر چی ببینه برمی داره و میندازه تو دهان مبارکش !

 موقعی که مشغول بازیه ، حواسش جمع حرفای ماست ، تا می بینه در مورد ایلیای عسل مامانی صحبت می کنیم ، بازیشو ول می کنه و سریع خودشو به ما می رسونه و خودشو واسمون لوس می کنه ... .

می دونه چی ازش می خوام ، اسم هر چی رو که می گم و ازش می خوام که بیاره ، سریع میره و میاره . قربون پسر گلم برم خوشگل خودمه ...

دیشب ( جمعه ) یه کار خطرناکی می کرد ، بابای مهربون بهش گفت : خطرناکه حسن ! اونم با همون آهنگ گفت : اَدَن...

راستی دندون چهارم هنوز در نیومده ، دیر نشده ؟

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 8:30
دندون سوم

من هنوز تو شوکم مامانم اینا رفتن ، حالم زیاد خوب نیست . حرفای بقیه هم در مورد غذا نخوردن و ضعیف شدن ایلیا بدجوری اذیتم می کنه ... .
بگذریم... .

ایلیا دندون سومش هم درومد  ( ۲۸/۳/۸۶ ) . چهارمیه هم پیله کرده ولی هنوز خبری ازش نیست . خدا کنه زودتر در بیاد ، بچم خیلی اذیت می شه ، چرا بچه ها از اولش با دندون به دنیا نمیان ؟

بازم میام ... .

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 11:37