روز يکشنبه ۳/۴/۸۶ ايليا طبق معمول با تلفن خونه بازي مي کرد ، ولي اين بار گوشي رو درست دستش گرفته بود و سرو صدا هم راه انداخته بود و ظاهرا با کسي صحبت مي کرد... بعد گوشي رو پرت کرد رو زمين . من که در حال شکار لحظه ها بودم و فيلم مي گرفتم ، اينجوري شدم 
گوشي رو برداشتم ديدم ، بببببببببله ! آقا رديالو زده و شماره خونه بابام اينا رو گرفته ... خواهرم ( فاطمه ) مي گفت : پسرتونو جمش کنيد ، آقا مزاحمي زنگ مي زنه !!!!
بعد اين ماجرا براش يه گوشي اسباب بازي خريديم ، فعلا با اون مشغوله :
(شماره بابايي چند بود ؟ )

( بابايي گوشي رو بردار... )

( اين شمارهي کيه ؟ )

( اگه گفتين کي بود ؟! خوشتیپی هم شده واسمون دردسر !! )

( واااااااااي سيريش شده !!! )


( بابا ما از خير اين تلفن گذشتيم ... )

بابام اینا که اینجا بودن ، دیدم یه بار بابام به ایلیا نشون داد که چطور از پله پایین بیاد و حالا چند روزیه که از پله پایین رفتنو هم یاد گرفته ، بر می گرده و دنده عقب از پله میاد پایین . 
به همین صورت از تخت هم پایین میاد... .
از بس واسه اینکه غذا بخوره ، هر چی بهش دادم سرمو تکون دادمو گفتم : به به ، حالا هر چی که می ذاره تو دهنش ( حتی آشغال رو زمین ) ، سرشو تکون میده و یه چیزی شبیه به به می گه !
جالب اینجاست که خودشم می دونه نباید آشغال بخوره ، چون وقتی صداش می کنم ، سریع از دهنش در میاره و میندازه بیرون ! ولی آقا از بس کنجکاو تشریف دارن ، باز هم هر چی ببینه برمی داره و میندازه تو دهان مبارکش !
موقعی که مشغول بازیه ، حواسش جمع حرفای ماست ، تا می بینه در مورد ایلیای عسل مامانی صحبت می کنیم ، بازیشو ول می کنه و سریع خودشو به ما می رسونه و خودشو واسمون لوس می کنه ... .
می دونه چی ازش می خوام ، اسم هر چی رو که می گم و ازش می خوام که بیاره ، سریع میره و میاره . قربون پسر گلم برم
خوشگل خودمه
...
دیشب ( جمعه ) یه کار خطرناکی می کرد ، بابای مهربون
بهش گفت : خطرناکه حسن ! اونم با همون آهنگ گفت : اَدَن...

راستی دندون چهارم هنوز در نیومده ، دیر نشده ؟
نوشته شده توسط رویا در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 8:30