تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
ایلیا مامانو تنها نذار ...


چهارشنبه ( ۲۳/۳/۸۶ ) عزیز جونِ ایلیا ( مامان بابای مهربون ) اومده بود خونمون ، طبق معمول که هر کی لباس بیرون تنش باشه ، میره بغل اونو می خواد باهاش بره ، رفت تو بغل عزیزشو دیگه بیرون نیومد!
عزیز جونم که از خداش بود ایلیا رو ببره و چند ساعتی با آقاجون باهاش بازی کنن... .
خلاصه ایلیا رفت . منم اولش خوش بودم ، گفتم با خیال راحت می شینم پای کامپیوتر ... ، ولی هنوز یه ربع هم نشده بود که دلم براش یه ذره شد . انگار یه چیزی قلبمو فشار می داد .
بابای مهربون که اومد ، گفتم : برو ایلیا رو بیار ، گفت : حالا بذار نهارمونو بخوریم . ولی من بدون ایلیا غذا از گلوم پایین نمی رفت ، انگار عادت کردم از سرو کولم بالا بره و من غذا بخورم !
خلاصه بابای مهربون رفت دنبالش ... منم منتظر بودم بیان ، گفتم الآن که بیاد می پره تو بغلم ، ولی ...
ولی ایلیا اصلا نگاهمم نکرد ولی من از رو نرفتمو بغلش کردم ، ولی ایلیا زد زیر گریه و رفت تو بغل باباش ! یه چیزی محکم گلومو فشار می داد و نمی ذاشت حرف بزنم و دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه ، ایلیا وقتی دید گریه می کنم انگار دلش سوخت و اومد تو بغلم ... .
ومن به روزی فکر می کردم که ایلیا بزرگ می شه و می خواد مستقل شه با این فکر و چیزای بعدیش که به ذهنم اومد خنده اومد رو لبام ، هر چند ...

             ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

این روزا مهمون دارم ، خونوادم از راه دور اومدن ، شاید چند روزی نتونم بیام دلم براتون تنگ می شه ، سعی می کنم اگه فرصت شد بیام ... .

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 8:55
ایلیا و کامپیوتر

 بهاره عزیز ، خانمی با قلب دریایی ، منو به بازی آرزوها دعوت کرده
آرزوهام خیلی زیاده ولی مثل اینکه فقط ۵ تا رو می تونم بگم :
۱- خدایا سلامتی ، سلامتی ایلیا و عشق اول و آخرم محمد و سلامتی خونواده هامون ، مخصوصا پدر و مادرم ، ( بعدش خودم ) .
۲-خدایا این آرامشی که مخصوصا تو این روزای اخیر دوباره بهم برگردوندی رو هیچ وقت از خودمو خونوادم نگیر ، هیچ وقت ... .
۳-خدایا این مشکلات مادی که درگیرشیم ، زودتر تموم شه ، خونمون زود زود آماده شه ، دلم می خواد از اینجا که می ریم ، بریم خونه خودمون و از مستاجری راحت شیم .
۴-خدایا یه جوری جورش کن که به مامانو بابام نزدیک تر شم ، دوری خیلی سخته ، خیلی .
۵-آرزومند آرزوهای شما .

هر چی گشتم ، دیدم همه اونایی که می شناسمشون تو این بازی شرکت کرده اند . پس هر کی این وبلاگو می خونه و تو این بازی شرکت نکرده و تمایل به شرکت داره به این بازی دعوته ، زود باشید تا دیر نشده !

           -------------------------------------------------------------------------------------------  

توی مطلب قبلی نوشتم ، ایلیا می گه : سی ... سی ( چی ... چی ) . بعد از اون روز هر چی می بینه با انگشتش بهش اشاره می کنه و می گه : سیه ... سیه بعضی وقتا هم کاملا می گه : چیه ... چیه . ( مثل فندقی ، یادتونه ؟ ) .

پنج شنبه  ۱۷/۳/۸۶  برای اولین بار از تخت ما بدون کمک بالا رفت ، چه ذوقی می کرد ناقلا .
تازه ایلیا موفق به صعود از میز کامپیوتر ( رایانه ! ) هم شده ، بچم به باباش رفته ، کوهنورده ! .

 تا می شینم پای کامپیوتر میاد و پامو می گیره و جیغ و داد راه میندازه ، خوب هم می دونه که گریه هاش چه تاثیری داره ، منم حساااااااااااااااااااس ! حالا تابلو که الکیه ، فقط چشاشو جمع می کنه و ادای گریه در میاره ، البته وقتی ببینه ما اهمیتی نمی دیم واقعا می زنه زیر گریه ... .
خیلی وقتا مجبورم بغلش کنمو یه دستی تایپ کنم . ( مثل همین الآن ) . حالا اگه به همین بسنده کنه خوبه ، باید حتما به کیبورد دست بزنه و بعدش هم تشریف ببره روی میز و بایسته ، تا حالا چند بار اسپیکرو انداخته رو زمین ، شیشه منیتور هم همش کثیفه ، جای دستای ایلیا ازش پاک نمی شه ، تا پاکش می کنم فسقلی دوباره کثیفش می کنه  .

وقتی هم یه چیزی رو ازش می گیرم ، همچین می گه : اِ... گل پسرم اعتراض هم می کنه !

قند عسلم علاقه شدیدی به کشیدن موهای من داره ، تا دستش به موهای من می رسه همچین می کشه که انگار دور از جون ، دُم اسبو کشیده ، اون وقت منم جیغ بنفشم می ره هوا و ایلیا غش غش می خنده ذوق می کنه و بالا و پایین می پره . قربون اون خنده های خوشمزَت برم ، مامانی کچلم کردی، بزار دستم به موهای زنت برسه  ... .

با این خرسه هم یه جورایی رقیبه ، گاهی با هم کشتی می گیرن ، البته همیشه پسر من برنده می شه .
حریف می طلبیم :



دیروز  ( گفتگوی مامان و ایلیا ! ) :

مامان : ایلیا ساعت کو ؟
ایلیا : با انگشتش به سمت ساعت اشاره می کنه ...
مامان : ایلیا آقا خرسه کو ؟
ایلیا : با انگشتش به سمت خرس اشاره می کنه ...
مامان : ایلیا ماشینت کو ؟
ایلیا : با انگشتش به سمت ماشین اشاره می کنه ...
.
.
.
.
مامان : ایلیا کمدت کو ؟
ایلیا : واااااای چقد شما بُزُرگا سوال دارین ! خسته شدم ! اگه من نبودم کی باید به سوالای شما جواب می داد ؟!
مامان :

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 7:0
ایلیای کنجکاو
 

ايليا هر چند وقت يکبار يه چيز جديد کشف و تجربه مي کنه . اين روزا اصلا تمايلي به نشستن تو روروکش نداره . وقتي مي خواهيم بذاريمش کلي مقاومت مي کنه معمولا هم پيروز مي شه . ترجيح مي ده خودش روروکو راه ببره تا روروک اونو !



روز سه شنبه (86/3/8) منو ايليا تو اتوبوس (خودرو بزرگ همگاني ! ) بوديم که متوجه شدم ايليا با انگشت اشاره ماشينا رو نشون مي ده و مي گه د...د...د  ( قبلا از تمام دستش براي اشاره استفاده مي کرد ).
از اون روز هر چی رو که می بینه با انگشت فینگیلیش نشون می ده و می گه : سی...سی ! ومنم براش توضیح می دم ، اسمشو  کاربردشو و... ، البته جواب ایلیا یه نگاه طولانی و مستقیم به منو بعدش هم خندست . قربون اون خنده های شیرینت برم که تموم غمامو از دلم بیرون می کنه ... .



 
چهارشنبه (86/3/9) : ایلیا در حال خیار خوردن :
مامان رویا : پسر خوشگلم ، عسل مامان ، به منم می دی بخورم ؟
ایلیا ، خندید و انگشتشو کرد تو دهنم .
مامان رویا : !!!!
مامان رویا : نه مامانی ، قربون انگشتت برم ، خیار بده مامان بخورم ...
و ایلیا در کمال تعجب من خیارو گذاشت تو دهنم !

دیروز ایلیا رو بردیم تو حیاط کمی آب بازی کرد ، می ترسیدم سرما بخوره ! نذاشتم زیاد خیس بشه .

ایلیا خیلی آب بازی دوست داره . بعد از حمومش دلش نمی خواد از تو وانش بیاد بیرون . با دو تا دستاش محکم می کوبه رو آب و غش غش می خنده . فقط وقتی که آب می ریزم رو سرش می ایسته و می خواد از وان بیاد بیرون ... همه حموم کردنش یه طرف لباس پوشیدنش یه طرف برا هر کدومش کلی مقاومت می کنه نمی دونم چرا اینقدر با لباس مخالفه ؟!

  ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : تاریخ هایی که می ذارم فقط برای ثبت تو دفتر خاطرات ایلیا ست ( همین وبلاگ ) . شاید بعدها براش جالب باشه ... .

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 12:3
ایلیا به پاستور می رود!

سلام به همه ماماناي مهربونو ني ني هاي نازنازيشون وهمه اونايي که با سر زدن به وبلاگ پسرم به من اميد مي دن .
اين روزا ايليا وقتي شير مي خوره مدام انگشتشو مي کنه تو دهنم يا مي کنه تو بيني و چشمم ، اگه دستشو بگيرم ، وروجک ، قهر مي کنه و ديگه شيرشو نمي خوره !!
حالا يه چيز ديگه : يه خورده که چهار دستو پا مي ره سرشو کج مي کنه مي ذاره رو زمين . مثلا مي خواد بخوابه .اگه من يا باباشم دراز بکشيم سربع خودشو مي رسونه وازمون مي ره بالا ،اون وقت سرشو مي ذاره رو شکممونو مي خوابه اونقدر اين کارو با مزه انجام مي ده که من هم طاقت نميارم و بغلش مي کنمو حسابي مي چلونمش .
چهارشنبه (۲/۳/۱۳۸۶) عصر باباي مهربون تو راه پله قفل درو درست می کرد که يه هو ديديم ايليا با سرعت زياد پله ها رو گرفته و مي ره بالا . اونقدر سريع اين کارو انجام مي داد ، که انگار کلي تمرين کرده .!!
چشماشم  ماشا... اونقدر خوب کار مي کنه ،که ريزترين آشغالو که جارو  جمع نکرده آقا زحمتشو مي کشن و جمع مي کنن. اون هم با دو انگشت و بالا فاصله هم ميندازه تو دهنش!!!  
مدت ایستادن بدون تکیه گاهش ، بیشتر شده وقتی دستشو ول می کنه سر و صدا راه میندازه که ما هم نیگاش کنیم.
راستی پسرم خیلی مهم شده ، برا همین پنج شنبه برا شام دعوتش کردن "پاستور" هر چند موقع گذشتن از نگهبانی خواب بود و ما هم مجبور شدیم برا هماهنگ کردن کلی منتظر شیم .
صبح جمعه من و بابای مهربون و ایلیا و ماریا (دختر عمه من ) و شوهرش رفتیم " فشم " و از اونجا به روستای "لالان" . جای با صفایی بود مسیرش شبیه جاده چالوسه. البته ایلیا تو ماشین همش خواب بود . ولی تو امامزاده عبدا... حسابی شیطونی کرد، و البته زیارت هم کرد ! تا می دید یکی سر از مهرش برداشته سریع خودشو به مهر می رسوند و در یه حرکت برق آسا مهر و می ذاشت تو دهنش !



تو مسیر برگشت جوجه قناری مامان برامون باشجریان با  آآ  هاها   هم خونی می کرد و آواز می خوند انگار هوای خوب اونجا پسرمو حسابی سر ذوق آورده بود.

سایتی که عکسامو از اونجا فرستادم مشکل پیدا کرده در اولین فرصت عکسای قبلی و عکسای این مطلبو براتون می ذارم
 

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 12:5