چهارشنبه ( ۲۳/۳/۸۶ ) عزیز جونِ ایلیا ( مامان بابای مهربون ) اومده بود خونمون ، طبق معمول که هر کی لباس بیرون تنش باشه ، میره بغل اونو می خواد باهاش بره ، رفت تو بغل عزیزشو دیگه بیرون نیومد!
عزیز جونم که از خداش بود ایلیا رو ببره و چند ساعتی با آقاجون باهاش بازی کنن... .
خلاصه ایلیا رفت . منم اولش خوش بودم ، گفتم با خیال راحت می شینم پای کامپیوتر ... ، ولی هنوز یه ربع هم نشده بود که دلم براش یه ذره شد . انگار یه چیزی قلبمو فشار می داد .
بابای مهربون که اومد ، گفتم : برو ایلیا رو بیار ، گفت : حالا بذار نهارمونو بخوریم . ولی من بدون ایلیا غذا از گلوم پایین نمی رفت ، انگار عادت کردم از سرو کولم بالا بره و من غذا بخورم !
خلاصه بابای مهربون رفت دنبالش ... منم منتظر بودم بیان ، گفتم الآن که بیاد می پره تو بغلم ، ولی ...
ولی ایلیا اصلا نگاهمم نکرد ولی من از رو نرفتمو بغلش کردم ، ولی ایلیا زد زیر گریه و رفت تو بغل باباش ! یه چیزی محکم گلومو فشار می داد و نمی ذاشت حرف بزنم و دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه ، ایلیا وقتی دید گریه می کنم انگار دلش سوخت و اومد تو بغلم ... .
ومن به روزی فکر می کردم که ایلیا بزرگ می شه و می خواد مستقل شه با این فکر و چیزای بعدیش که به ذهنم اومد خنده اومد رو لبام ، هر چند ...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
این روزا مهمون دارم ، خونوادم از راه دور اومدن ، شاید چند روزی نتونم بیام دلم براتون تنگ می شه ، سعی می کنم اگه فرصت شد بیام ... .










