تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
دندون ایلیا
امروز  ۳۱/۲/۱۳۸۶ ساعت  ۱۲:۲۰ ظهر متوجه یه مروارید سفید تو دهان ایلیا شدم . بله بالاخره دندون ایلیا دراومد. اون هم چه در اومدنی ! پدرم در اومد تا دندونش دراومد. ( شعر گفتم ؟!  اگه بابای مهربون ببینه می گه شعر نه معر گفتی ! ) آخه به نظر میاد یه خورده دیر شده بود . ( ۸ ماه و ۲۸ روز ) خلاصه اونقدر ذوق زده شدم که همون موقع زنگ زدم به بابای مهربونو خبرشو دادم .

یه خبر دیگه ، تا چند ماه دیگه من هم خاله می شم . خاله " سما " یه نی نی نازنازی تو دلش داره. خاله قربونش بره . منو ایلیا که دلمون می خواد دختر باشه ، حالا خودشون چی می خوان ، نمی دونم .

وروجک خیلی شیطون شده . یه کارایی می کنه که می خوام درسته قورتش بدم ... . هر آهنگ شادی که بشنوه شروع می کنه به تکون دادن دستاش و خودشو هم هی تکون میده . خدا نکنه صدای زنگ موبایل در بیاد ، هر کی ندونه ، فکر می کنه من تو خونه براش کلاس رقص می ذارم !

تا به ایلیا می گم : بیا بغل مامان ، دستاشو باز می کنه و می خواد از جاش بلند شه . قربونش برم ، خودشو برام لوس می کنه ، این شکلی :
ایلیای لوس در حال شکلک در آوردن
اون وقت منم بغلش می کنم و حسابی بوس بارونش می کنم .
وقتی هم بغلش می کنم دستشو میندازه دور گردنم . اون موقع احساس می کنم خوشبخت ترین مامان دنیام !

یه هفته ای می شه که ساعت خواب ایلیا عوض شده ، شبا ساعت ۹ شیرشو که خورد می خوابه ( قبلا ساعت ۱۱ یا ۱۲ می خوابید . ) صبح هم ساعت ۷ یا۷:۳۰ گاهی هم شده ساعت ۶:۳۰ بیدار می شه .

دیروز پای کامپیوتر نشسته بودم ، یه هو صدای گریه ایلیا بلند شد ، رفتم سراغش ( با اسباب بازی هاش بازی می کرد ) دیدم نوک بینیش خون میاد ، هنوز هم نفهمیدم چی شد ؟ ، به کجا خرد ؟؟
عزیز مامان درد و بلات به جونم ، هنوزم خودمو نبخشیدم که ، چرا حواسم ازت پرت شد . تو چی مامانو بخشیدی ؟

ایلیا با بینی زخمی

ایلیا با بینی زخمی

|+|
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:5
ایلیا شیطون می شود

ايلياي گلم پسر خوشگلم يادت مي ياد وقتي 7 ماه و 22 روزه بودي (25 فروردين 86 ) تب کردي ؟ (اون هم چه تبي ، 40 درجه ) چي مي گم خوب معلومه که يادت نمي ياد !
روزهاي سختي بود ايلياي ناز من سه روز تمام تب داشت. تب برهايي که پزشکش تجويز کرده بود، فقط تا سه يا چهار ساعت تاثير داشت.هر روز کارمون شده بود :بردن ايليا به دکتر.
مامان فداي ايليا ، ديگه طاقت ديدن چشم هاي بي حال و اشک آلودشو نداشتم.حتي يه لحظه هم حاضر نبود از بغلم جدا شه. شبا هم با گريه از خواب مي پريد و فقط هم تو بغل من آروم مي شد. سر شو مي ذاشت رو شونم و مي خوابيد.
بعد از سه روز استرس و نگراني ،تب ايليا جونم قطع شد.يه روز کامل تب نداشت. ولي فرداش که از خواب بيدار شد بدنش دونه هاي قرمز زده بود.دوباره برديمش دکتر، دکترش بعد ازشنيدن .توضيحات من و معاينه ايليا خنديد و گفت : اسم بيماري پسرتون "رُِز اُِلا " است خطري نداره بعد از 48 ساعت اين دونه هام از بين مي رن.همين طور هم شد.

راستي يه سوال از مامانايي که پسر دارن :ايليا از  8 ماهگيش هر وقت مي خوام عوضش کنم يا بازش مي ذارم به بدنش دست ميزنه وباهاش بازي مي کنه .آيا اين کارها طبيعيه؟ تا کي ادامه مي ده؟

درضمن، ايليا از 8 ماهگي ياد گرفت با شنيدن آهنگ دست بزنه ياخودشو ودستشو تکون بده .تازه هر چي که بخواد با دستش بهش اشاره مي کنه.
در همین زمان ايليا ي نازم خودش مي تونست از حالت چهاردست و پا به طور کامل بشينه.در  ۵/ ۸ماهگي پسرم ،عزيز مامان، چند ثانيه اي بدون کمک مي ايستاد و بعدش... .
راه رفتن دور اتاق به کمک ميز و صندلي و قفسه کتاب ها همچنان ادامه داره، البته با مهارت بيشتر.
تا يادم نرفته بگم : ايلياي وروجک، اسباب بازي ها شو مي شناسه وقتي اسمشونو ميارم بر مي گرده سمتشونو نگاشون مي کنه......... الان هم رفته سراغ قفسه کتابا و دونه دونه کتابا رو ميندازه پايين چه کيفي هم مي کنه شيطون! 

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:18
مروری بر گذشته

مدتها بود که مي خواستم وبلاگي داشته باشم وخاطرات شيرين ( و گاهي تلخ) و کارهاي با مزه اي را که پسرم انجام میده بنويسم . فکر مي کنم يادگاري خوبي بشه. با اميد به خدا چون دير اومدم قبل از نوشتن خاطرات جديد خلاصه اي از عملکرد !!! هشت ماه و بيست وپنج روزه ايليا را مينويسم.
ايلياي من روز جمعه سوم شهريور 1385ساعت 8:50شب به روش زايمان طبيعي بدون درد به دنيا آمد.(البته باکمک خالۀ ايليا و همکاران ).
وزن هنگام تولدش 3.070 و قدش 50 بود.ايليا ازهمان روز تولدش بچه بي آزاري بود وگريه الکي و... نمی کرد . ولي از شير خوردنش بگم که ازهمون روز اول نشون داد با شکم ميونه خوبي نداره! ولي عوضش حواسش حسابي جمع اطرافش بوده وهست. وقتی داره غذا میخوره باید تمام صداها مثل تلفن و زنگ خونه رو قطع کنیم چون با آروم ترین صدا شیر خوردنشو قطع میکنه برمیگرده طرف صدا.
روز  سوم (۵/۶/۸۵) ، باباي مهربون شناسنامه ايليا رو گرفت.
روز ششم ( پنج شنبه 1385.6.9 ) ايليا رو در بيمارستان اطفال بستري کرديم.بيلي روبين خونش بالا بود.تو بيمارستان کارم این شده بود که به ايليا ازپشت محفظه شيشه اي فتوتراپي نگاه کنم قربون صدقه اش برم و اشک بريزم. اصلا حال و روز خوشي نداشتم.باباي مهربون هم که تحمل ديدن وضعيت من و دوري از ايليا رو نداشت با مسئوليت خودش ايليا را روز جمعه مرخص کرد. البته زردی ایلیا آروم آروم کم شد و بيلي روبين خونش هم پايين اومد.
روز هشتم (شنبه 1385.6.11) بند ناف ايليا افتاد.ايليا دوران نوزادي هروقت شير مي خورد بعدش مي خوابيد براي همين ازخوابيدنش عکسای زيادی داريم.اون عکس هايي که ازبيداري وخنده هاي شيرينش داريم اکثرا بعد از دستشويي کردنشه. اون موقع حسابي سرحال وخوش خلق مي شد و شيرين کاري مي کرد.
روز شونزدهم (يکشنبه 1385.6.19) برای ايليا قربونی کرديم و نهار داديم. شب نوبت دکتر داشتيم. ساعت 8 شب ختنه اش کرديم.مامان فداش بشه بچه ام اون شب چقدر گريه کرد.
روز چهل و هفت (پنج شنبه1385.7.20) ايليا رو براي اولين بار برديم شمال. تو راه اکثرا خواب بود. ايليا همون چندروز اول(هفته اول) يادگرفت به اشخاص و اجسام اطرافش دقت کنه و خيره بشه. چهارده روزش بود که متوجه شدم راه رفتن پدرش رو با چشم هاش دنبال مي کنه! قبل از پايان يک ماهگي حرکت از بالا به پايينو دنبال مي کرد حتي تو همين سن، اولين خنده اجتماعي را ازش ديديم!
ازپانزده روز دوم تولدش شروع به درآوردن صداهايي از خودش کرد :آ آ    -    آد    -    ا...گگ    -   ه...ق    -   ب...و...و     -    ل...ل    -  
ايليا وقتي ۵/۲ ماهه شد اشکش جاري شد.قبل ازاون گريه اش بدون اشک بود.درهمين سن دست هاشو کشف کرد! به اونها خيره مي شد و باهاشون بازي مي کرد.
روز سه شنبه 1385.8.30يعني زماني که ايليا 2ماه و27 روزش بود غلت زد و از پشت به روي شکم برگشت!
درپايان سه ماهگي وقتي صداش مي کرديم با لبخند برمي گشت و نگاهمون مي کرد.
در سه ماه و نیمگی (پنج شنبه 1385.9.16) ايليا پاهاشو کشف کرد.درحالت خوابيده به پشت با دستاش اونها رو مي گرفت.از وقتي که ۵/۳ ماهه شد تلاش براي سينه خيز رفتن را شروع کرد.
از  چهارماهگی(1385.10.2) دنده عقب رفتن را شروع کرد.البته همراه با غرغر و گريه کردن!
وقتي ۵/۴ ماهه شد مفهوم ارتفاع رو درک مي کرد.وقتي جغجغه يا عروسکش به زمين مي افتاد خم مي شد وروي زمينو نگاه مي کرد.در همين سن وقتي روي شکم مي خوابيد به حالت شنا دستها و پاهاشو بالا مي برد و تکان مي داد. و در اين سن اسباب بازي اش را از دستي به دست ديگرش مي داد.
ايليا وقتي 4ماهش تموم شد مدام مي گفت:ماما  ماما
وقتي هم 5ماهش تموم شد مدام مي گفت: با-با   با-با
درهمين سن تونست روي چهار دست و پا قرار بگيره البته همراه با تلوتلو خوردن.
ايليا از اوايل اسفند85 چهاردست وپا رفتن رو رسما! شروع کرد. از20 اسفند دستشو به هر چيزي که نزديکش بود مي گرفت وبلند مي شد البته زود هم مي خورد زمين.
جمعه 1385.12.25 دومين سفر ايليا به شمال بود.حالا ديگه بعداز کمي چهاردست و پا رفتن برمي گشت و يه وری مي نشست. سرشو به چپ و راست حرکت مي داد (سرسري).دستشو بالا مي آورد و تکون مي داد.
اينها هنر نمايي هاي ايليا درسال 1385بود.البته بعضي هاش هنوز ادامه داره و يه سري ديگه هم به قبلي ها اضافه شده که توی یادداشت بعدي مي نويسم.
  

|+|
نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:26
آغاز
سلام . من رویا مامان ایلیا هستم . اینجا یادداشتها و خاطرات پسرم را ثبت می کنم تا وقتی که خودش بزرگ بشه...  .

ایلیا

|+|
نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:35