تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
سلام

چه خبر؟
چه میکنین با این گرما و ... ؟؟
خیلی دلم میخواد عکسهای جدید ایلیا رو بذارم ولی سرعت اینترنتم پایینه و آپلود کردن واسم سخته ...
در اولین فرصت اگه خدا بخواد واستون میذارم .
دیروز رفته بودیم فروشگاهِ... ایلیا تا چشمش به غرفه کتابا افتاد گفت : من اصلا کتاب ندارماا !!!
بعدش هم بردیمش فروشگاه مدرسه و چند تا کتاب واسش خریدیم ، دنبال یه کتابی هستم که با شعر یا داستان بچه رو به خوردن غذا تشویق کنه ، می تونید کمکم کنید ؟
تو فروشگاه مدام چشمش دنبال ماشین شارژی بود و میگفت : این ، این چییه ؟؟ ماله کییه ؟ من بِ خوام !!!
یه ۲۰۶ از بغلمون رد شد ، ایلیا گفت : این خوبه ! بریم اینو سوار شیم !
گفتم : ایلیا این ، اسمش چیه ؟ گفت : دُ وی شیش  !!!
بهش میگم : ایلیا می خوای شیر بخوری ؟ میگه : نه ! شیرت تموم شده !!! شیر من تو یخچاله !!
کاش میشد یه بار دیگه بهش شیر بدم ....
دیشب متوجه شدم لثه بالاییش کبود شده . نمیدونم چیه ؟ باید ببرمش دکتر ...
راستی ، تو مطلب قبلیم ننوشتم ایلیا چند تا دندون داره !!
قابل توجه افسون عزیز : ۱۶ تا ( ۸ تا بالا و ۸ تا پایین )
شمال که رفته بودیم رفتیم یه جایی به اسم قلعه رودخان جای جالبی بود و با بچه ۱۳۰۰ تا پله رو بالا رفتن خیلی سخته ، ایلیا که مثل بقیه یه چوب دستش گرفته بود و میزد به زمین و میگفت خودم برم بالا !!! خودم بلدم  !!!
آخرش هم بابای ایلیا مجبور شد بذارتش رو دوشش و ببریمش بالا ...
احتمالا آخر هفته میریم شمال و دوهفته نیستم .

|+|
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 14:14
23ماهگی
سلام

سلام به همه مامانای مهربون و نینی های نازنازی و همه دوستایی که تو این مدت اومدن اینجا و چراغ وبلاگ ایلیا رو روشن نیگه داشتن ...
تو این مدت بنا به دلایلی سراغ کامپیوتر نرفتم و دیروز تموم کامنتارو خوندم و کلی شرمنده شدم که چرا نتونستم به دوستام سربزنم .

البته بیشتر از همه شرمنده ایلیا جونم هستم ( به قول خودش :آقا ایلیا! ) چون به خودمو خودش قول داده بودم کارای جدیدی رو که یاد میگیره وروند رشدشو اینجا ثبت کنم ولی ...
الان هم اصلا جزئیات یادم نمیاد ولی مهمترین وقایع از ۱۸ ماهگی تا۲۳ماهگی رو مینویسم :
۱۸ماهگی(اسفند) : افزایش فوق العاده دامنه کلماتی که ایلیا به کار میبره
۱۹ ماهگی(فروردین) : سفر به شمال و ایلیا برای دومین بار رفت سه هزار و برای چهارمین بار رفت جواهرده . جواهرده که رفتیم سعید (شوهرخواهرم) و فاطمه رفتن بالای کوه و ایلیا از اون موقع هر جا یه کوهی ، تپه ای میدید می گفت : آقا سعید رفته بالا کووو  !!! این روزا علاقه شدیدی به رانندگی پیداکرده بود و همیشه سوئیچ ماشین دستش بود و تا فرصتی پیدا میکرد پشت فرمون مینشست و فرمون و دستی و دنده و ... میشناخت و میشناسه .
۲۰ ماهگی (اردیبهشت): اولین سفر ایلیا به بهشهر ( خونه مادربزرگ مادریه من و خونه داییم ) از جاده هراز رفتیم و از جاده فیروزکوه برگشتیم و صد البته از دیدن مسیر راه آهن و پلهای زیباش لذت بردیم و کلی خدابیامرزی واسه ر ض ا ش ا ه فقید فرستادیم .
۲۱ ماهگی (خرداد):اولین سفر ایلیا به اصفهان و همدان ، اصفهان که بودیم به دلیل موندن مداوم تو آفتاب و گشتن تو شهر خون دماغ شده بود و منو بابای ایلیا خیلی ترسیدیم آخه تو مسجد امام کنار حوض بدجوری زمین خورد و ما نگران بودیم که نکنه به خاطر اون بوده باشه که خدا روشکر نبود و با خنک شدن هوا تو همدان این مشکل برطرف شد . طبق معمول که همه سفرامون یه جورایی به شمال مربوط میشه ،تو این سفر هم یه سری رفتیم خونه بابام اینا.  یه وقتایی با بابای ایلیا میرفتم تمرین رانندگی و ایلیا مدام میگفت : مامان ناننگی (رانندگی) بلد نیست ! بابایی بلده .
منم کلی بهم برخورد و رفتم آموزشگاه و گواهیناممو گرفتم . در واقع کاتالیزورم ! ایلیا بود .
اواخر خرداد ایلیا رو از شیر گرفتم البته روز دوم دور از جون ،مثل چی ... پشیمون شدم ولی هر کاری کردم دیگه ایلیا شیر نخورد ، البته یه بار امتحان کرد و گفت :اَ خه !
چقد دلم واسه روزایی که میومد تو بغلم و می خوابید و پاهاشو تکون میدادو میگفت : شیراهوم لالا ( شیر می خوام بخوابم ) تنگ شده .
البته خدا روشکر اصلا لج نکرد و خوابش هم مشکلی پیدا نکرد ( آخه شدیدا به شیرم وابسته بود و تا شیرنمیخورد نمیخوابید . )
ایلیا هرجا که باشه شب باشه یا روز ، دور باشه یا نزدیک ، هر ماشینی که شبیه ماشین آقاجون ( پدرشوهرم) یا عموش یا باباش ببینه می شناسه و اسمشو میگه .
۲۲ماهگی (تیر ): خودش تو این ماه تمایل نشون داد که بره و کارشو تو دستشویی انجام بده ، البته زود هم از یادش رفت چون مهمونیها تو این ماه زیاد بود و باز هم مسافرت رفتیم و نظم کار از بین رفت .
۴ تیر عقد عمه بتی ایلیا بود ، بعد از کلی مخالفت و سختی بالاخره این دوتا بهم رسیدن خدا کنه که همیشه عاشق بمونن و سختیهای زندگی گردوغبار رو عشق پاکشون ننشونه .
۵تیر رفتیم شمال ، هشتم بله برون خواهر کوچیکم ، خاله مریم ِ ایلیا بود و پانزدهم عقدشون بود . همسر مریم ، امیر پسرعممه . ایشاالله خوشبخت بشن . ایلیا لباسشو که پوشید و کراواتشو بست رفت تو اتاق عقد و نشست رو صندلی و هر کاری میکردن که راضی شه بیاد بیرون نمیومد و می گفت : اقا ایلیا دوماد شه ! بعد از جشن بابای ایلیا برگشت و منو ایلیا شمال موندیم و ایلیا برای اولین بار برای شنا رفت دریا ...
و امروز ۳ مرداد ، ماهگرد بیست و سه ماهگی ایلیا ست ...
حالا خونه که هستیم براش پنپرس نمیبندم و زود به زود میبرمش توالت و خیلی وقتا هم خودش اعلام می کنه : بریم دستشویی ...
و هنوز هم نگران وزن کمش هستم ،همه میگفتن ازشیر که بگیریش خوب می شه ولی هنوز تغییری نکرده .
قربون همتون ...

|+|
نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 10:37
18 ماهگی
سلام
خوبین همه ؟
دلم واستون تنگ شده 
ولی چه کنم که ایلیا ی شیطون بلا تموم وقتمو گرفته 
امروز واسه واکسن ۱۸ ماهگی بردمش درمونگاه . دستشو میذاره رو جای واکسنش و میگه بووفه خدا کنه تب نکنه ...
افزایش وزنش هم مثل دفعات قبل اپسیلونی بود .
ایلیا الان یازده دندون داره .
پله ها رو هم میتونه با نگه داشتن نرده بالا بره . ( قبلا دستاشو میذاشت رو پله و به حالت چهار دست و پا بالا میرفت )
علاوه بر کلمه ، کلمه های ترکیبی مثل : آله ما  ( خاله مریم ) آقا ایلا ( آقا ایلیا ! ) و ... هم میگه . جمله های دو کلمه ای و سه کلمه ای هم میگه مثل : بابا... رَف ... دَدَ .
دیروز کشوی کابینتو مثل نردبون گرفته بود و می خواست بره بالای کابینت !
خدا نکنه یه چیزی رو بپرسه ( هر چند همش در حال پرسیدنه  ) سوالاش تموم شدنی نیست 
ایلیا : چاییه ؟
مامان رویا : آره
ا : داخه ؟ ( داغه ؟)
م: آره
ا: چاییه ؟
م: آره
ا: داخه ؟
م: آره
.
.
.
.
ا : چاییه ؟
م: واااااااااااااااای
ایلیا : و ....
وقتی میریم خونه خاله سمانه ، حامد و که میبینه پستونک میخوره ، سریع پستونک حامد و بر میداره و میذاره دهنش ! اونقدر با مهارت می خوره که انگار از اولش پستونک خور بوده   در حالیکه اصلا تو نوزادی و بعد اون پستونک نخورده و بدش میومد .
دیشب سریال شهریار که شروع شد . ایلیا رفت ، باباش و صدا زد :
بابا ... شَ یار  ...
اجزای بدنشو ازش میپرسیم ، همه رو به اسم میگه . ( قبلا ازش میپرسیدیم مثلا چشم کو و اون نشون میداد )

خدایا همه بیمارا رو شفا بده ... آمین .

|+|
نوشته شده توسط رویا در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 14:6