تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
گزارش تصویری از تولد حامد ...

گزارش تصویری از تولد حامد ( پسرخاله ایلیا ) ...
---
از همون اول تمام تلاششون این بود که بادکنکا رو بدست بیارن

قبل از آوردن کیک تمام تلاششونو کردن که به  بادکنکا برسن

حامد از دیدن کیکش خوشحاله ...

حامد خوشحال و ذوق زده ....

به چی فکر میکنی جیگر خاله ؟

به چه می اندیشی ، نوردیده ما ؟

نقشه های شیطانی در حال شکل گرفتنه

اینجا دوتا وروجک نقشه میکشن ...
ایلیا و حامد قبل از بریدن کیک حسابی با انگشتای کوچولوشون کیکو تست کردن .
حامد نگران لباسشه که کیکی شده

حامد نگران لباس کیکی شدشه .
خوشحال و سرمست و آسوده ...
کاش همیشه بی خیالی کودکی درما میموند
سرمست و شاد ...
ایلیا در حال کیک خوردن ...
فقط کیک میتونست اونو از فکر بادکنکا منصرف کنه

بفرمایین کیک ...
اینم حامد و دوچرخه اش

حامد با دوچرخه اش ...
انشاالله تولد ۱۲۰ سالگیتو جشن بگیریم حامد جون .
ضمنا تولد حامد ۲۱ دی بود

|+|
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه چهارم بهمن 1388 و ساعت 18:45
ایلیا در جستجوی حقیقت ...
سلاااااااااااااااااااااام
همه به مامان رویای خرخون!! بگید خسته نباشیییییییییییییی ...
بالاخره امتحانای این ترمم دیروز تموم شد .
ایلیا و بابای ایلیا هم پابه پای من درس خوندن و استرسهای منو تحمل کردن .
----
ایلیا از من خواست چیزی رو براش بخرم و من گفتم :اگه خدا بخواد و تونستم میخرم .
ایلیا :چی میگی ؟ حدا واقعی نیست ! هی خدا خدا نکن ! من که نمیبینمش !
و اینگونه بود که سوالای ایلیا در مورد خدا شروع شد و من واقعا خیلی وقتها کم میارم و ایلیا با سوالاش اعتقادات به ارث رسیده از پدر و مادرمو یه نیمچه تحقیقای شخصیمو به چالش میکشه ...
ایلیا : مامان وقتی ما بمیریم خدای توی دل ما هم میمیره ؟
و من براش توضیح دادم که خدا همیشه بوده و هست و باقی خواهد موند و خدا همه مارو خیلی دوس داره ...
ایلیا : بابا آقابزرگ که مرده پیش خدا رفته ؟
بابا : ما همیشه پیش خداییم و خدا همیشه با ماست و مراقب ماست ...
---
ایلیا با عروسکش بازی میکرد و بره هاشو بهم نشون دادو گفت :این بچشه و این یکی هم مامانشه و این سگه هم مثلا باباشه !!!
گفتم : چرا باباشو سگ گذاشتی ؟
ایلیا : آخه بره بیشتر از این نداشتم !!!
---
ایلیا اخیرا به جنسیته افراد اهمیت میده و اسم جدید که میشنوه میپرسه دختره یا پسر ؟
یه روز ازم پرسید : مامان تو کوچیک هم که بودی دختر بودی ؟
---
با ایلیا رفته بودیم پارک که دوچرخه سواری کنه . صدای اذان که پخش شد ، ایلیا از دوچرخش پایین پرید و تو چمنها به سجده رفت و بعد از چند ثانیه اومد و گفت مامان نمازمو خوندم ...
---
ایلیا : مامان آدما چرا میمیرن ؟ چه جوری میمیرن ؟
---
ایلیا : مامان میدونی مورچه چه جوری بوجودمیاد ؟
 من :  نمیدونم ...
ایلیا : بذار برات توضیح بدم !!!
        اولش یه کرم خیلی کوچیکه و بعد کم کم مورچه میشه !!
----
کنارش خوابیده بودم که اونم بخوابه . فکر کردم خوابش برده ، رفتم سراغ درسم ...اومد پیشم و گفت : گولت زدم ... گولت زدم ....   
---
اینجا رابین هود شده :

ایلیای رابین هودی !!

با اسباب بازیهاش بازی میکرد و آروم آروم حرف میزد : کاش مامانم امتحان نداشت و میتونستم باهاش بازی کنم ... 
---
خاله مریم :ایلیا بابات حالش خوب شده ؟شنیدم مریض شده .
ایلیا : خوبه ! فقط کلیه سنگ (سنگ کلیه ) گرفته بود !!! باید حالشو بد کنه تا خوب بشه !!! ( با توجه به اینکه دفع سنگ کلیه همراه با تهوع است )
---
پیاز پوست میکردم واسه آبگوشت ...
ایلیا :پیاز آوردی واسه چی ؟
من : میخوام آبگوشت درست کنم .
ایلیا : پس مطمئن باش من نمیخورم !!!
بعد از آماده شدن غذا ...
ــ ایلیا غذاتو بیارم بخوری ؟
= نمیخورم ! نوش جونتون ! شما بخورید !!
----
ایلیا با اشاره به یک شخص د ر و غ گ و :
خدا نباید به اون دهان میداد !!!!!!
= چرا ؟!
اگه دهان نداشت دیگه نمیتونست دروغ بگه !!!!
---
دنبال یه فیلمی تو آرشیو کامپیوترمون میگشتیم و پیدا نمیکردیمش ...
ایلیا : مطمئنا پاک نشده !!! 
---
ایلیا : من کوچولوییامو خیلی دوس دارم ....
همش دوس داره در مورد خاطرتش حرف بزنیم و فیلمهاشو ببینیه .
---
بابای ایلیا فیلم یادگاری بابابزرگشو گذاشته بود که آهنگ میرن آدما رو روش میکس کرده بود. آهنگه یه جاهاش خیلی غمگینه ... 
ایلیا : اینجا باید گریه کنیم ................ اینو میشنوم یاد امام حسین میفتم ! .............گلوم درد گرفته نمیتونم دیگه ببینم .....................
بعد از فیلم :
این اشک فرق میکنه !!  ............. از خوشحالیه !!! ( با بغض )
بابایی : به خاطر هرچی که هست ، اشکالی نداره ، راحت باش ...
---
فعلا واسه امروز بسه ...
بقیش باشه واسه یه فرصت دیگه حالا دستای من درد گرفته ، بماند ! نگران چشمای شمام ...





|+|
نوشته شده توسط رویا در جمعه دوم بهمن 1388 و ساعت 10:59